دربارهٔ حماقت، اثر روبرت موزیل (2.10.2026)

سوءاستفاده‌ای کوچک از این قالب. آزادی هنری من.
بریده‌ای بسیار کوچک از این سخنرانی جایی در فیس‌بوک یا اینستاگرام دست‌به‌دست می‌شد. جست‌وجو کردم و متن را به‌صورت یک فایل PDF با دسترسی آزاد یافتم. احتمالاً مانند بیشتر مردم، من هم امروزه اغلب چیزها را با تلفن همراه می‌خوانم. قالب PDF برای این کار واقعاً عذاب‌آور است. البته خود متن نیز همین‌طور. به‌سبب طولش. زبانش. واژه‌هایی که بعضی از آن‌ها امروز دیگر به کار نمی‌روند. اما همچنین به‌سبب دشواری‌ای که در عبارت‌بندی‌ها و جمله‌های گاه به‌شدت تودرتو نهفته است. امروز دیگر این‌گونه نمی‌نویسیم و سخن نمی‌گوییم. شاید علتش این هم باشد که همهٔ ما احمق‌تر شده‌ایم.
چرا این متن؟ از جنبه‌های گوناگون بر من اثر گذاشت. زیبایی زبان و زیبایی‌شناسی گفتار. تنوع جنبه‌های این موضوع. چیزهای بسیاری که امروز دیگر نمی‌شد یا اجازه نداشتیم به این صورت بنویسیم. چیزهایی که از همین راه تاریخ را نیز با خود حمل می‌کنند. و سرانجام تأملات پایانی آن دربارهٔ معناها. زیرا معناها موضوع من نیز هستند.
هیچ تصوری ندارم این متن در زبان‌های دیگر چگونه خوانده می‌شود... این هم یک آزمایش است.

Musil:

خانم‌ها و آقایان!
کسی که امروز جسارت کند از حماقت سخن بگوید، خود را در معرض این خطر می‌گذارد که از راه‌های گوناگون آسیب ببیند؛ ممکن است این کار را حمل بر خودبزرگ‌بینی او کنند، حتی ممکن است آن را اخلال در سیر تحول زمانه بدانند. خود من سال‌ها پیش نوشته‌ام: »اگر حماقت تا سرحد اشتباه‌شدن به پیشرفت، استعداد، امید یا بهبود شباهت نداشت، هیچ‌کس نمی‌خواست احمق باشد.«

این در سال 1931 بود؛ و هیچ‌کس جرئت نخواهد کرد تردید کند که جهان از آن زمان تاکنون نیز شاهد پیشرفت‌ها و بهبودهایی بوده است! بدین‌سان این پرسش به‌تدریج فوریتی انکارناپذیر می‌یابد: حماقت در واقع چیست؟

نمی‌خواهم از این نکته نیز غافل بمانم که من در مقام شاعر، حماقت را از مدت‌ها پیش‌تر می‌شناسم؛ حتی می‌توانم بگویم گاه با آن رابطه‌ای همکارانه داشته‌ام! و همین که مردی در قلمرو شعر چشم باز کند، افزون بر این خود را در برابر مقاومتی تقریباً وصف‌ناپذیر می‌بیند که گویا می‌تواند هر شکلی به خود بگیرد:

خواه شکلی شخصی، مانند هیئت موقر یک استاد تاریخ ادبیات که عادت دارد فاصله‌هایی ورای امکان وارسی را هدف بگیرد و در زمان حال به‌طرزی مصیبت‌بار تیرش به خطا می‌رود؛

خواه شکلی فراگیر و هواگونه، مانند تبدیل داوری انتقادی به داوری بازرگانی، از آن هنگام که خداوند در نیک‌خواهی‌ای که فهمش برای ما دشوار است، زبان انسان را به تولیدکنندگان فیلم‌های ناطق نیز عطا کرد.

پیش‌تر یک‌بار یا دوبار نمونه‌های بیشتری از این پدیده‌ها را وصف کرده‌ام؛ اما لازم نیست آن را تکرار یا تکمیل کنم (و با توجه به گرایش به عظمت که امروز همه‌چیز دارد، ظاهراً حتی ناممکن هم هست): کافی است به‌عنوان نتیجه‌ای قطعی تأکید کنیم که سرشت ناهنری یک ملت نه‌فقط در روزگار بد و به شیوه‌ای خشن، بلکه از همان روزگار خوب و به هر شیوه‌ای نمودار می‌شود؛ چنان‌که سرکوب و منع، تنها از حیث درجه با دکترای افتخاری، انتصاب دانشگاهی و اهدای جایزه تفاوت دارند.

همیشه گمان برده‌ام که این مقاومت چندشکلِ ملتی که به هنر‌دوستی خود می‌بالد در برابر هنر و روح ظریف‌تر، چیزی جز حماقت نیست؛ شاید گونه‌ای خاص از آن، نوعی حماقت هنری و چه‌بسا حماقت عاطفی. به هر حال، چنان بروز می‌کند که آنچه ما »زیباذهنی« می‌نامیم، هم‌زمان نوعی »زیباحماقتی« نیز باشد؛ و امروز نیز دلیل چندانی نمی‌بینم که از این برداشت دست بردارم.

البته نمی‌توان هرآنچه را که امری چنین تمام‌عیار انسانی چون هنر را مخدوش می‌کند به گردن حماقت انداخت؛ چنان‌که به‌ویژه تجربه‌های سال‌های اخیر آموخته‌اند، باید برای گونه‌های مختلف بی‌شخصیتی نیز جایی باقی بماند.
اما نمی‌توان اعتراض کرد که مفهوم حماقت در اینجا جایی ندارد، زیرا به فهم مربوط است نه به احساسات، حال آنکه هنر به احساسات وابسته است.
این خطا خواهد بود.
حتی لذت زیباشناختی نیز داوری و احساس است. و از شما اجازه می‌خواهم که به این فرمول بزرگ، که از کانت وام گرفته‌ام، نه‌تنها این یادآوری را بیفزایم که کانت از نیروی داوری زیباشناختی و داوری ذوق سخن می‌گوید، بلکه بی‌درنگ آنتی‌نومی‌هایی را نیز تکرار کنم که به آن‌ها می‌انجامد:

تز: داوری ذوق بر مفاهیم استوار نیست، وگرنه می‌شد درباره‌اش مباحثه کرد (از راه برهان تصمیم گرفت).

آنتی‌تز: بر مفاهیم استوار است، وگرنه حتی نمی‌شد درباره‌اش اختلاف کرد (در پی توافق برآمد).

و اکنون می‌خواهم بپرسم آیا داوری‌ای مشابه با آنتی‌نومی‌ای مشابه، شالودهٔ سیاست و آشوب زندگی به‌طور کلی نیست؟ و آیا آنجا که داوری و خرد خانه دارند، نباید خواهران و خواهرک‌هایشان، یعنی شیوه‌های گوناگون حماقت، را نیز انتظار داشت؟
همین بس دربارهٔ اهمیت حماقت. اراسموس روتردامی در »در ستایش دیوانگی« دل‌انگیز و هنوز تازهٔ خود نوشته است که انسان بدون برخی حماقت‌ها حتی به دنیا نمی‌آمد!

*

بسیاری از مردم احساس خود را نسبت به سلطهٔ هم شرم‌آور و هم عظیم حماقت بر ما بدین‌گونه آشکار می‌کنند که همین که می‌شنوند فردی مورد اعتمادشان قصد دارد این هیولا را با نامش احضار کند، دوستانه و توطئه‌گرانه خود را شگفت‌زده نشان می‌دهند.
این تجربه را نه‌فقط در آغاز دربارهٔ خودم داشتم، بلکه دیری نگذشت که اعتبار تاریخی آن را نیز دریافتم؛ هنگامی که در جست‌وجوی پیشینیانِ پرداختن به حماقت بودم ــ کسانی که شمار شگفت‌آوری اندک از آنان برایم شناخته شدند؛ اما ظاهراً خردمندان ترجیح می‌دهند دربارهٔ خرد بنویسند! ــ دوستی دانشمند متن چاپی سخنرانی‌ای را برایم فرستاد که در سال 1866 ایراد شده و نویسنده‌اش Joh. Ed. Erdmann، شاگرد هگل و استاد دانشگاه هاله، بوده است.
این سخنرانی که »دربارهٔ حماقت« نام دارد، همان ابتدا با این مطلب آغاز می‌شود که حتی اعلام آن را با خنده استقبال کرده بودند؛ و از وقتی می‌دانم چنین چیزی حتی ممکن است برای یک هگلی رخ دهد، یقین یافته‌ام که این رفتار مردم با کسانی که می‌خواهند از حماقت سخن بگویند معنایی ویژه دارد، و در این باور که قدرت روان‌شناختی عظیم و عمیقاً دوپاره‌ای را به مبارزه طلبیده‌ام، سخت نامطمئنم.

بنابراین ترجیح می‌دهم بی‌درنگ به ضعفی که در برابر آن دارم اعتراف کنم: نمی‌دانم چیست. هیچ نظریه‌ای دربارهٔ حماقت کشف نکرده‌ام که با کمک آن بتوانم جسارت نجات جهان را به خود بدهم؛ حتی در محدودهٔ احتیاط علمی نیز پژوهشی نیافته‌ام که حماقت را موضوع خود کرده باشد، یا دست‌کم توافقی که خواه‌ناخواه در جریان بررسی امور خویشاوند دربارهٔ مفهوم آن پدید آمده باشد. شاید این از ناآگاهی من باشد، اما محتمل‌تر آن است که پرسش »حماقت چیست؟« به همان اندازه با عادت‌های فکری امروز سازگار نیست که پرسش از چیستی نیکی، زیبایی یا الکتریسیته.

با این همه، میل به ساختن این مفهوم و پاسخ‌دادن هرچه هوشیارانه‌تر به چنین پرسش مقدماتیِ سراسر زندگی، کم‌جاذبه نیست؛ از این رو من نیز روزی گرفتار این پرسش شدم که حماقت »واقعاً« چیست، نه اینکه چگونه رژه می‌رود؛ وصف دومی بسیار بیشتر وظیفه و مهارت حرفه‌ای من بود. و چون نه می‌خواستم به شیوه‌ای شاعرانه از عهده‌اش برآیم و نه می‌توانستم به شیوه‌ای علمی چنین کنم، آن را به ساده‌دلانه‌ترین شکل آزمودم، چنان‌که در چنین مواردی همیشه به ذهن می‌رسد: به‌سادگی کاربرد واژهٔ احمق و خانوادهٔ آن را دنبال کردم، معمول‌ترین نمونه‌ها را جستم و کوشیدم آنچه را همان هنگام می‌نوشتم به یکدیگر پیوند دهم.

متأسفانه چنین روشی همیشه چیزی از شکار پروانهٔ سفید کلم دارد: آنچه را گمان می‌کنیم مشاهده می‌کنیم، مدتی بی‌آنکه از دستش بدهیم دنبال می‌کنیم، اما چون از جهت‌های دیگر نیز پروانه‌هایی دیگر و بسیار شبیه در مسیرهای زیگزاگی کاملاً مشابه از راه می‌رسند، زود دیگر نمی‌دانیم آیا هنوز همان یکی را دنبال می‌کنیم یا نه. بدین ترتیب نمونه‌های خانوادهٔ حماقت نیز همیشه اجازه نخواهند داد تشخیص دهیم که آیا هنوز واقعاً از بن با هم پیوند دارند یا فقط از بیرون و ناخواسته مشاهده را از یکی به دیگری می‌برند؛ و چندان آسان نخواهد بود همه را زیر یک کلاه جمع کنیم که بتوان گفت واقعاً از آنِ یک احمق است.

*

در چنین شرایطی تقریباً فرقی نمی‌کند از کجا آغاز کنیم، پس به هر حال آغاز کنیم: شاید بهترین کار این باشد که یکراست از دشواری نخستین شروع کنیم، یعنی اینکه هرکس بخواهد دربارهٔ حماقت سخن بگوید یا با سودی در چنین گفت‌وگویی شرکت کند، باید دربارهٔ خود فرض کند که احمق نیست؛ و بدین‌سان به نمایش می‌گذارد که خود را باهوش می‌داند، حال آنکه این کار عموماً نشانهٔ حماقت شمرده می‌شود!

اگر اکنون به این پرسش بپردازیم که چرا به رخ کشیدنِ باهوش‌بودن احمقانه شمرده می‌شود، نخست پاسخی خود را تحمیل می‌کند که گویی غبار اثاث خانهٔ نیاکان بر آن نشسته است: عاقلانه‌تر است که انسان خود را باهوش نشان ندهد. احتمالاً این احتیاطِ عمیقاً بدگمانانه، که امروز در نگاه نخست دیگر اصلاً فهمیدنی نیست، از شرایطی می‌آید که در آن‌ها واقعاً برای ناتوان‌تر عاقلانه‌تر بود باهوش به شمار نرود: هوش او می‌توانست جان نیرومند را به خطر اندازد! حماقت، برعکس، بدگمانی را به خواب می‌برد؛ به قول امروز »خلع سلاح می‌کند«.

ردپاهای چنین زرنگی کهن و زیرکیِ احمق‌نمایانه‌ای واقعاً هنوز در روابط وابستگی یافت می‌شوند؛ جایی که نیروها چنان نابرابر تقسیم شده‌اند که ناتوان‌تر رستگاری خود را در آن می‌جوید که خویش را احمق‌تر از آنچه هست بنمایاند. این امر مثلاً به‌صورت چیزی که زیرکی روستایی نامیده می‌شود، سپس در معاشرت خدمتکاران با اربابانِ دائم‌التعلیم، در رابطهٔ سرباز با مافوق، شاگرد با آموزگار و کودک با والدین نمود می‌یابد. کسی که قدرت دارد، وقتی ناتوان نمی‌تواند کمتر برآشفته می‌شود تا وقتی که نمی‌خواهد. حماقت حتی او را »مستأصل می‌کند«، یعنی آشکارا به حالتی از ضعف می‌کشاند!
با این نکته کاملاً سازگار است که هوشمندی به‌آسانی او را »به خشم می‌آورد«! هوشمندی در فرد زیردست البته ارزشمند است، اما فقط تا هنگامی که با سرسپردگی بی‌قیدوشرط همراه باشد. به محض آنکه این گواهی حسن شهرت را نداشته باشد و معلوم نباشد آیا به سود فرمانروا خدمت می‌کند یا نه، کمتر هوشمندی نامیده می‌شود و بیشتر گستاخی، بی‌شرمی یا مکر؛ و اغلب رابطه‌ای پدید می‌آید که گویی دست‌کم به شرافت و اقتدار فرمانروا لطمه می‌زند، حتی اگر واقعاً امنیت او را تهدید نکند.

در تربیت، این امر در آن نمود می‌یابد که با شاگرد بااستعداد و سرکش تندتر از شاگردی رفتار می‌شود که از کندذهنی مقاومت می‌کند. در اخلاق به این تصور انجامیده است که هرچه دانشی که اراده برخلاف آن عمل می‌کند بهتر باشد، خود اراده نیز باید بدتر باشد.

حتی دستگاه عدالت از این پیش‌داوری شخصی کاملاً بی‌نصیب نمانده و اجرای هوشمندانهٔ یک جرم را معمولاً با ناخشنودی ویژه‌ای »حساب‌شده« و »بی‌عاطفه« ارزیابی می‌کند.

و هرکس می‌تواند نمونه‌های سیاست را از هرجا که می‌یابد بردارد.

اما حماقت نیز ــ لابد باید اینجا چنین اعتراض کرد ــ توان برانگیختن دارد و به‌هیچ‌وجه در همهٔ شرایط آرام نمی‌کند.

خلاصه اینکه معمولاً بی‌صبری برمی‌انگیزد، اما در موارد نامعمول قساوت را نیز؛ و زیاده‌روی‌های نفرت‌انگیز این قساوت بیمارگونه، که معمولاً سادیسم نامیده می‌شوند، اغلب آدم‌های احمق را در نقش قربانی نشان می‌دهند.
ظاهراً این از آن روست که آنان آسان‌تر از دیگران طعمهٔ فرد سنگدل می‌شوند؛ اما گویا با این هم ارتباط دارد که بی‌دفاعی‌شان، که از هر سو محسوس است، خیال را همان‌گونه وحشی می‌کند که بوی خون شور شکار را، و آن را به بیابانی می‌کشاند که قساوت تقریباً فقط از آن رو »بیش از حد پیش می‌رود« که دیگر هیچ مرزی نمی‌یابد.

این خصلتی از رنج در خودِ رنج‌آفرین است، ضعفی که در خشونت او جای گرفته؛ و اگرچه خشمِ صاحب‌امتیازِ همدردیِ جریحه‌دارشده به‌ندرت می‌گذارد این را ببینیم، با این حال قساوت نیز همچون عشق به دو نفر نیاز دارد که با هم جور باشند! بررسی این موضوع البته در میان بشریتی که چون بشر امروز از »قساوت بزدلانهٔ خود علیه ضعیف‌ترها« رنج می‌برد (و این احتمالاً رایج‌ترین تعریف سادیسم است) به‌اندازهٔ کافی اهمیت داشت؛ اما با توجه به خط اصلی پیوندی که دنبال می‌کنیم و در گردآوری شتاب‌زدهٔ نخستین نمونه‌ها، لابد همین مقدار که گفته شد نیز باید حاشیه‌روی به شمار آید، و در مجموع چیزی بیش از این از آن به دست نمی‌آید که شاید احمقانه باشد کسی خود را باهوش بستاید، اما همیشه نیز عاقلانه نیست که آوازهٔ حماقت برای خود بسازد.

هیچ چیز کلی‌ای نمی‌توان از آن نتیجه گرفت؛ یا تنها تعمیمی که از همین‌جا روا بود باید این باشد که عاقلانه‌ترین کار آن است که انسان در این جهان تا حد ممکن جلب توجه نکند! و واقعاً این خط پایانی زیر همهٔ خردها نیز چندان به‌ندرت کشیده نشده است.

اما از این نتیجهٔ مردم‌گریزانه بیشتر اوقات فقط نیمه‌کاره یا صرفاً به‌صورت نمادین و نیابتی استفاده می‌شود، و آنگاه تأمل را به دایرهٔ فرمان‌های فروتنی و فرمان‌هایی باز هم فراگیرتر می‌برد، بی‌آنکه ناچار باشد قلمرو حماقت و هوشمندی را یکسره ترک کند.
بسیاری از مردم، هم از ترس آنکه احمق به نظر برسند و هم از ترس آنکه نزاکت را زیر پا بگذارند، خود را باهوش می‌دانند اما آن را بر زبان نمی‌آورند. و اگر با این همه ناچار شوند از آن سخن بگویند، آن را غیرمستقیم بیان می‌کنند؛ مثلاً دربارهٔ خود می‌گویند: »من از دیگران احمق‌تر نیستم.«
محبوب‌تر از آن این است که تا حد ممکن بی‌طرفانه و عینی گفته شود: »گمان می‌کنم بتوانم دربارهٔ خود بگویم هوشی معمولی دارم.« و گاه باور به هوشمندی خویش از در پشتی پدیدار می‌شود، مانند این عبارت: »نمی‌گذارم مرا احمق کنند!«

از این هم شگفت‌تر آن است که نه‌تنها فرد پنهان در اندیشه‌هایش خود را فوق‌العاده باهوش و برخوردار می‌بیند، بلکه انسانِ اثرگذار در تاریخ نیز همین که قدرتش را داشته باشد دربارهٔ خود می‌گوید یا می‌گذارد بگویند که بی‌اندازه باهوش، روشن‌بین، شایسته، والا، بخشنده، برگزیدهٔ خدا و فراخواندهٔ تاریخ است.
آری، این را با میل دربارهٔ دیگری نیز می‌گوید که احساس می‌کند بازتاب او بر خودش نور می‌افکند. این امر در عنوان‌ها و خطاب‌هایی چون اعلیحضرت، حضرت والا، عالی‌جناب، حضرت باشکوه، حضرت بخشنده و مانند آن سنگواره شده و دیگر تقریباً آگاهی‌ای در آن نمی‌زید؛ اما همین که انسان امروز به‌صورت توده سخن می‌گوید، بی‌درنگ با تمام زندگی خود دوباره پدیدار می‌شود.

به‌ویژه طبقهٔ متوسطِ پایینِ معینی از روح و روان، همین که زیر حمایت حزب، ملت، فرقه یا جریان هنری ظاهر شود و اجازه یابد به‌جای من بگوید ما، در برابر نیاز به برتری‌جویی کاملاً بی‌شرم است.
با قیدی که بدیهی است و می‌توان آن را کنار گذاشت، این برتری‌جویی را می‌توان خودپسندی نیز نامید؛ و واقعاً امروز احساساتی بر روح بسیاری از ملت‌ها و دولت‌ها فرمان می‌رانند که در میانشان خودپسندی بی‌تردید یکی از نخستین جایگاه‌ها را دارد. میان حماقت و خودپسندی اما از دیرباز پیوندی نزدیک وجود داشته و شاید همین سرنخی به دست دهد. یک آدم احمق معمولاً از همان رو خودپسند به نظر می‌رسد که هوش پنهان‌کردنش را ندارد؛ اما در واقع حتی به این هم نیازی نیست، زیرا خویشاوندی حماقت و خودپسندی مستقیم است: آدم خودپسند این تصور را پدید می‌آورد که کمتر از توانش کارایی دارد؛ شبیه ماشینی است که بخارش از جایی نشت می‌کند. ضرب‌المثل قدیمی »حماقت و غرور بر یک چوب می‌رویند« چیزی جز این نمی‌گوید، همان‌طور که این تعبیر که خودپسندی »کور می‌کند«.

در واقع انتظار کارایی کمتر است که با مفهوم خودپسندی پیوند می‌دهیم، زیرا واژهٔ آلمانی »eitel« در معنای اصلی خود تقریباً همان معنای »بیهوده« را دارد. و این کاهش کارایی حتی آنجا انتظار می‌رود که در واقع کارایی وجود دارد: خودپسندی و استعداد نیز کم پیش نمی‌آید که با هم باشند؛ اما در آن صورت این احساس را پیدا می‌کنیم که اگر فرد خودپسند خود سد راه خویش نمی‌شد، می‌توانست کار بیشتری انجام دهد. این تصور سرسختانه چسبیدهٔ کاهش کارایی بعدها کلی‌ترین تصوری نیز خواهد بود که از حماقت داریم.

اما رفتار خودپسندانه، چنان‌که می‌دانیم، نه‌فقط از آن رو که ممکن است احمقانه باشد، بلکه پیش از همه به‌عنوان برهم‌زدن نزاکت نیز پرهیز می‌شود. سخنی موجز می‌گوید: »خودستایی بو می‌دهد«؛ یعنی گزافه‌گویی، بسیار از خود سخن گفتن و به خود بالیدن، نه‌تنها نابخردانه بلکه ناشایست نیز شمرده می‌شود.

اگر اشتباه نکنم، مقتضیات نزاکت که بدین‌گونه نقض می‌شوند، به فرمان‌های چندگانهٔ خویشتن‌داری و فاصله‌نگه‌داشتن تعلق دارند که برای رعایت خودبینی وضع شده‌اند، با این فرض که خودبینی دیگری کمتر از خود انسان نیست. این فرمان‌های فاصله علیه کاربرد واژه‌های بیش از حد بی‌پرده نیز هستند، سلام و خطاب را تنظیم می‌کنند، اجازه نمی‌دهند بی‌عذرخواهی با یکدیگر مخالفت کنیم یا نامه‌ای را با واژهٔ من آغاز کنیم؛ کوتاه سخن، رعایت قواعدی معین را می‌طلبند تا مبادا انسان‌ها »بیش از حد به یکدیگر نزدیک شوند«. وظیفه‌شان این است که معاشرت را متعادل و هموار کنند، محبت به دیگری و خویشتن را آسان سازند و گویی دمایی متوسط را در روابط انسانی نگه دارند؛ و چنین مقرراتی در هر جامعه‌ای یافت می‌شود، در جامعهٔ ابتدایی حتی بیش از جامعهٔ بسیار متمدن، آری، جامعهٔ بی‌زبان حیوانات نیز آن‌ها را می‌شناسد، چنان‌که به‌آسانی از بسیاری آیین‌هایشان می‌توان دریافت.

اما بر پایهٔ این فرمان‌های فاصله، نه‌فقط ستایش تحمیل‌گرانهٔ خود، بلکه ستایش دیگران نیز ممنوع است.
اگر رو در رو به کسی بگوییم نابغه یا قدیس است، تقریباً به همان اندازه هولناک خواهد بود که این را دربارهٔ خود ادعا کنیم؛ و به برداشت امروز، سیاه‌کردن چهرهٔ خود و کندن موهایمان بهتر از ناسزاگفتن به دیگری نیست. به همان اظهارنظر بسنده می‌کنیم که دقیقاً احمق‌تر یا بدتر از دیگران نیستیم، چنان‌که پیش‌تر نیز گفته شد!
آشکار است که در اوضاع منظم، ممنوعیت بر نمودهای بی‌اندازه و بی‌مهار قرار دارد.

و چون کمی پیش از خودپسندی سخن رفت، که ملت‌ها و احزاب امروز از حیث روشن‌بینی خود با آن برتری می‌جویند، اکنون باید افزود که اکثریتی که خود را رها می‌کند ــ درست مانند فرد خودبزرگ‌بین در رؤیاهای روزانه‌اش ــ نه‌تنها خرد بلکه فضیلت را نیز در انحصار خود دارد و خویش را دلیر، شریف، شکست‌ناپذیر، پارسا و زیبا می‌پندارد؛ و در جهان به‌ویژه گرایشی وجود دارد که مردم وقتی به شمار فراوان پدیدار می‌شوند، هرچه را به‌صورت فردی بر آنان ممنوع است به خود اجازه دهند.
این امتیازهای مای بزرگ‌شده امروز درست این تصور را پدید می‌آورند که متمدن‌سازی و رام‌کردن فزایندهٔ فرد باید با وحشی‌شدن متناسباً فزایندهٔ ملت‌ها، دولت‌ها و اتحادیه‌های عقیدتی جبران شود؛ و آشکارا در این امر اختلالی عاطفی، اختلالی در تعادل عواطف، نمودار می‌شود که در اصل بر تقابل من و ما و نیز هر ارزیابی اخلاقی تقدم دارد. اما آیا این ــ لابد باید پرسید ــ هنوز حماقت است، و اصلاً هنوز به‌نحوی با حماقت ارتباط دارد؟

شنوندگان گرامی! هیچ‌کس در آن تردید ندارد!

اما بهتر است پیش از پاسخ‌دادن، در کنار نمونه‌ای نه‌چندان ناخوشایند نفسی تازه کنیم! همهٔ ما، گرچه عمدتاً ما مردان و به‌ویژه همهٔ نویسندگان مشهور، آن خانمی را می‌شناسیم که حتماً می‌خواهد رمان زندگی‌اش را به ما بسپارد و روحش ظاهراً همیشه آبستنِ وضعیتی جالب بوده، بی‌آنکه این آبستنی به فرجامی برسد؛ فرجامی که بیشتر انتظار دارد نخست از ما به دست آورد.
آیا این خانم احمق است؟ چیزی که از انبوه برداشت‌ها می‌آید معمولاً در گوشمان زمزمه می‌کند: هست! اما هم ادب و هم عدالت ایجاب می‌کنند بپذیریم که او یکسره و همیشه چنین نیست.
بسیار از خودش می‌گوید و در کل بسیار حرف می‌زند.
دربارهٔ همه‌چیز با قاطعیت بسیار داوری می‌کند.
خودپسند و بی‌پرواست.
اغلب به ما درس می‌دهد.
زندگی عاشقانه‌اش معمولاً سامان ندارد و در کل زندگی نیز چندان بر وفق مرادش نیست.
اما مگر انواع دیگری از مردم وجود ندارند که همه یا بیشتر این چیزها درباره‌شان صدق کند؟
بسیار از خود سخن‌گفتن، مثلاً عادت بد خودخواهان، بی‌قراران و حتی نوعی از مالیخولیایی‌ها نیز هست.

و همهٔ این‌ها روی‌هم بیش از همه دربارهٔ جوانی صدق می‌کند؛ زیرا بسیار از خود سخن‌گفتن، خودپسندبودن، درس‌دادن و با زندگی سر سازگاری نداشتن، مستقیم در شمار پدیده‌های رشد آن است؛ خلاصه، دقیقاً همان انحراف‌ها از هوشمندی و نزاکت را نشان می‌دهد، بی‌آنکه از این رو احمق باشد یا احمق‌تر از آن اندازه‌ای که به‌طور طبیعی از این امر ناشی می‌شود که ــ هنوز هوشمند نشده است!

خانم‌ها و آقایان! داوری‌های زندگی روزمره و انسان‌شناسی آن غالباً درست از آب درمی‌آیند، اما معمولاً در همان حال به خطا نیز می‌روند. برای رسیدن به آموزه‌ای درست پدید نیامده‌اند، بلکه در واقع فقط حرکت‌های ذهنیِ تأیید و دفاع‌اند. پس این نمونه نیز تنها می‌آموزد که چیزی می‌تواند احمقانه باشد اما ضرورتاً چنین نیست؛ معنا با پیوندی که چیزی در آن ظاهر می‌شود تغییر می‌کند؛ و حماقت چنان در چیزهای دیگر تنیده است که هیچ‌جا رشته‌ای بیرون نزده تا بتوان با یک کشش سراسر بافته را شکافت.
حتی نبوغ و حماقت جدایی‌ناپذیر به هم پیوسته‌اند؛ و ممنوعیت بسیار سخن‌گفتن و بسیار از خود سخن‌گفتن، با تهدید مجازات احمق شمرده‌شدن، به شیوه‌ای خاص از سوی بشر دور زده می‌شود: به‌وسیلهٔ شاعر.
او اجازه دارد به نام انسانیت روایت کند که چیزی به مذاقش خوش آمده یا خورشید در آسمان است، خود را آشکار کند، رازها را فاش سازد، اعتراف کند، بی‌ملاحظه حساب شخصی پس بدهد (دست‌کم بسیاری از شاعران بر این کار اصرار دارند!)؛ و همهٔ این‌ها درست چنان به نظر می‌رسد که گویی بشریت در این استثنا چیزی را به خود اجازه می‌دهد که در غیر این صورت بر خویش ممنوع می‌کرد. بدین شیوه بی‌وقفه از خود سخن می‌گوید و با کمک شاعر همان داستان‌ها و تجربه‌ها را میلیون‌ها بار روایت کرده، فقط شرایط را تغییر داده، بی‌آنکه پیشرفت یا افزایش معنایی برایش حاصل شده باشد: آیا نباید سرانجام در کاربردی که از شعر خود می‌کند و در سازگارکردن آن با این کاربرد، به حماقت نیز مظنون باشد؟ من به سهم خودم این را به‌هیچ‌وجه ناممکن نمی‌دانم!

میان قلمروهای کاربرد حماقت و بی‌اخلاقی ــ واژهٔ اخیر به معنای گسترده‌تر و نامتداول امروز، که تقریباً همان بی‌روحی است اما نه بی‌فهمی ــ همانندی و تفاوتی پیچیده وجود دارد. و این تعلق متقابل بی‌تردید مانند آن چیزی است که Joh. Ed. Erdmann در فرازی مهم از سخنرانی پیش‌گفته‌اش با این واژه‌ها بیان کرد که خشونت »عمل حماقت« است. او گفت: »واژه‌ها... تنها نمود یک حالت روحی نیستند. همان حالت در کردار نیز آشکار می‌شود. حماقت نیز چنین است. نه‌فقط احمق‌بودن، بلکه احمقانه عمل‌کردن، حماقت‌ورزیدن« ــ یعنی عمل حماقت ــ »یا حماقت in Action را خشونت می‌نامیم.« این ادعای جذاب چیزی کمتر از این به ما نمی‌آموزد که حماقت نقصی در احساس است ــ زیرا خشونت چنین نقصی است! و این یکراست به سوی همان »اختلال عاطفی« و »اختلال تعادل عاطفی« بازمی‌گردد که پیش‌تر توانستیم گذرا به آن اشاره کنیم، بی‌آنکه توضیحی یافته باشد.

اما توضیح نهفته در سخنان Erdmann نیز نمی‌تواند کاملاً با حقیقت سازگار باشد؛ زیرا گذشته از اینکه فقط انسان منفردِ خشن و نتراشیده را در برابر »فرهیختگی« هدف گرفته و به‌هیچ‌وجه همهٔ صورت‌های کاربرد حماقت را در بر نمی‌گیرد، خشونت نیز صرفاً حماقت نیست و حماقت نیز صرفاً خشونت نیست. ازاین‌رو در رابطهٔ عاطفه و هوش، هنگامی که در »حماقت کاربردی« متحد می‌شوند، هنوز چیزهای بسیاری برای توضیح باقی می‌ماند که نخست باید ــ و شاید باز هم بهتر باشد با نمونه‌ها ــ برجسته شوند.

*

برای آنکه خطوط مفهوم حماقت درست پدیدار شوند، پیش از هر چیز لازم است این داوری را سست کنیم که حماقت فقط یا عمدتاً کمبود فهم است؛ چنان‌که پیش‌تر نیز گفته شد، کلی‌ترین تصوری که از آن داریم، گویا تصور شکست در انواع گوناگون فعالیت‌ها، و تصور کاستی جسمانی و ذهنی به‌طور کلی است.
در گویش‌های بومی ما نمونه‌ای گویا برای آن وجود دارد: نامیدن سنگینی گوش، یعنی نقصی جسمانی، با واژهٔ »derisch« یا »terisch« که احتمالاً به معنای »törisch«، یعنی ابلهانه، است و از این رو به حماقت نزدیک می‌شود. زیرا همان‌گونه که اینجا، سرزنش حماقت در زبان مردم در موارد دیگر نیز به کار می‌رود.

اگر ورزشکاری در لحظهٔ سرنوشت‌ساز از نیرو بیفتد یا خطا کند، بعد می‌گوید: »انگار میخکوب شده بودم!« یا »نمی‌دانم سرم کجا بود!«، هرچند سهم سر در شنا یا مشت‌زنی را می‌توان کمابیش نامشخص دانست. به همین ترتیب در میان پسرها و رفقای ورزشی، کسی که دست‌وپاچلفتی رفتار کند احمق نامیده می‌شود، حتی اگر هولدرلین باشد. همچنین روابط تجاری‌ای وجود دارند که در آن‌ها انسانی که حیله‌گر و بی‌وجدان نیست احمق به شمار می‌رود. در مجموع این‌ها حماقت‌های متناظر با هوشمندی‌هایی کهن‌تر از هوشمندی‌ای هستند که امروز علناً ارج نهاده می‌شود؛ و اگر درست آگاه شده باشم، در روزگار ژرمن‌های باستان نه‌فقط تصورات اخلاقی، بلکه مفاهیم مربوط به آنچه آگاه، باتجربه و خردمند است، یعنی مفاهیم فکری، با جنگ و نبرد پیوند داشته‌اند.

بدین‌سان هر هوشمندی حماقت خود را دارد، و حتی روان‌شناسی حیوانات در آزمون‌های هوش خود دریافته است که می‌توان به هر »نوع کارایی« یک »نوع حماقت« نسبت داد.
اگر بنابراین بخواهیم کلی‌ترین مفهوم هوشمندی را بجوییم، از این مقایسه‌ها تقریباً مفهوم توانمندی به دست می‌آید، و هرچه ناتوان است می‌تواند گاه احمقانه نیز نامیده شود؛ در واقع حتی هنگامی که توانمندیِ متناظر با یک حماقت را عیناً هوشمندی نمی‌نامند نیز چنین است. اینکه کدام توانمندی در پیش‌زمینه قرار می‌گیرد و در یک دوره مفهوم هوشمندی و حماقت را از محتوای خود پر می‌کند، به شکل زندگی وابسته است.

در دوران ناامنی شخصی، مکر، خشونت، تیزی حواس و چابکی جسمانی در مفهوم هوشمندی نقش می‌بندند؛ در دوران نگرش معنوی‌شده به زندگی ــ با قیدهای متأسفانه لازم می‌توان گفت نگرش بورژوایی ــ کار فکری جای آن‌ها را می‌گیرد. دقیق‌تر بگوییم، کار والاتر روح باید چنین کند، اما در جریان امور از آن برتریِ کاراییِ فهم پدید آمده است که بر چهرهٔ تهی بشریت پرمشغله، زیر پیشانی سخت، نوشته شده؛ و بدین ترتیب کار به جایی رسیده است که امروز هوشمندی و حماقت، گویی جز این نمی‌تواند باشد، فقط به فهم و درجات توانمندی آن مربوط می‌شوند، هرچند این کمابیش یک‌سویه است.

تصور عمومی ناتوانی که از آغاز با واژهٔ احمق پیوند داشته ــ چه به معنای ناتوانی در همه‌چیز و چه به معنای هر ناتوانی خاص ــ پیامدی بسیار چشمگیر نیز دارد: چون »احمق« و »حماقت« بر ناتوانی کلی دلالت دارند، گاه می‌توانند جانشین هر واژه‌ای شوند که قرار است ناتوانی خاصی را بیان کند. این یکی از دلایلی است که امروز سرزنش متقابل به حماقت چنین به‌طرزی هیولاوار رواج یافته است. (و در پیوندی دیگر، علت اینکه این مفهوم چنان دشوار مرزبندی می‌شود، چنان‌که نمونه‌هایمان نشان دادند.) کافی است به یادداشت‌هایی نگاه کنیم که در حاشیهٔ رمان‌های دشوارتری یافت می‌شوند که مدتی طولانی در گردش تقریباً ناشناس کتابخانه‌های امانی بوده‌اند؛ اینجا، جایی که خواننده با شاعر تنهاست، داوری‌اش را ترجیحاً با واژهٔ »احمقانه!« یا هم‌ارزهایی چون »ابلهانه!«، »مهمل!«، »حماقت وصف‌ناپذیر!« و مانند آن بیان می‌کند.
و همین‌ها نخستین کلمات خشم نیز هستند، هنگامی که انسان در اجرای تئاتر یا نمایشگاه نقاشی به‌صورت توده علیه هنرمند ظاهر می‌شود و برمی‌آشوبد.

اینجا باید از واژهٔ »کیچ« نیز یاد کرد که در مقام نخستین داوری نزد خود هنرمندان از هر واژهٔ دیگری محبوب‌تر است؛ بی‌آنکه، دست‌کم تا آنجا که می‌دانم، بتوان مفهوم و کاربردش را جز با فعل »verkitschen« توضیح داد، که در کاربرد گویشی تقریباً به معنای »زیر قیمت واگذارکردن« یا »حراج‌کردن« است. پس »کیچ« معنای کالای بیش از حد ارزان یا حراجی را دارد، و گمان می‌کنم این معنا را، البته با انتقال به قلمرو روح، می‌توان هر بار مبنا قرار داد که واژه ناآگاهانه به‌درستی به کار می‌رود.
از آنجا که کالای حراجی و خرت‌وپرت، عمدتاً از راه معنای وابستهٔ کالای ناکارآمد و نامناسب وارد این واژه می‌شوند، و ناکارآمدی و نامناسب‌بودن نیز پایهٔ کاربرد واژهٔ احمق را می‌سازند، اغراق چندانی نیست اگر ادعا کنیم مایلیم هرچه را خوشایندمان نیست ــ به‌ویژه هنگامی که گذشته از آن تظاهر می‌کنیم آن را والا یا زیباذهنانه ارج می‌نهیم! ــ »به‌نحوی احمقانه« بنامیم.

و برای تعیین این »به‌نحوی« مهم است که کاربرد تعبیرهای حماقت عمیقاً با کاربرد دومی آمیخته است که تعبیرهای به همان اندازه ناقص برای امر پست و اخلاقاً نفرت‌انگیز را در بر می‌گیرد. این نگاه را به چیزی بازمی‌گرداند که پیش‌تر توجهش را جلب کرده بود: هم‌سرنوشتی مفاهیم »احمقانه« و »ناشایست«. زیرا نه‌فقط »کیچ«، تعبیر زیبایی‌شناختی با خاستگاه فکری، بلکه واژه‌های اخلاقیِ »آشغال!«، »نفرت‌انگیز!«، »هولناک!«، »بیمارگونه!«، »گستاخانه!« نیز نقدهای هنری و داوری‌هایی دربارهٔ زندگی‌اند که هسته‌وار و رشدنیافته مانده‌اند.
اما شاید این تعبیرها هنوز تلاشی ذهنی و تفاوتی در معنا داشته باشند، حتی وقتی بی‌هیچ تمایزی به کار می‌روند؛ آنگاه در نهایت فریاد حقیقتاً نیمه‌بی‌زبانِ »چه پستی‌ای!« جانشین آن‌ها می‌شود، فریادی که جای همهٔ چیزهای دیگر را می‌گیرد و می‌تواند با فریاد »چه حماقتی!« در فرمانروایی جهان شریک شود. زیرا آشکار است که این دو واژه گاه می‌توانند جانشین همهٔ واژه‌های دیگر شوند، چون »احمقانه« معنای ناتوانی کلی و »پست« معنای نقض کلی اخلاق را گرفته است؛ و اگر پنهانی گوش دهیم مردم امروز دربارهٔ یکدیگر چه می‌گویند، چنین به نظر می‌رسد که خودنگارهٔ بشریت، آن‌گونه که بی‌نظارت از عکس‌های گروهی متقابل پدید می‌آید، سراسر تنها از دگرگونه‌های این دو واژهٔ چرک‌رنگ آمیخته شده است!

شاید اندیشیدن به آن بیارزد. بی‌تردید هر دو پایین‌ترین پلهٔ داوری‌ای را نشان می‌دهند که به پرورش نرسیده، نقدی هنوز کاملاً بی‌ساختار که احساس می‌کند چیزی نادرست است اما نمی‌تواند بگوید چه. کاربرد این واژه‌ها ساده‌ترین و بدترین بیان دفاعی‌ای است که می‌توان یافت؛ آغاز یک پاسخ و در همان حال پایان آن است. چیزی از »اتصال کوتاه« در خود دارد و اگر در نظر بگیریم که احمقانه و پست، هر معنایی که داشته باشند، به‌صورت ناسزا نیز به کار می‌روند، فهمیدنی‌تر می‌شود.

زیرا چنان‌که می‌دانیم، معنای ناسزاها نه چندان در محتوایشان بلکه در کاربردشان است؛ و بسیاری از ما شاید الاغ‌ها را دوست داشته باشیم، اما اگر کسی ما را یکی از آن‌ها بخواند آزرده می‌شویم. ناسزا نمایندهٔ آنچه به تصویر می‌کشد نیست، بلکه آمیزه‌ای از تصورها، احساس‌ها و نیت‌هاست که کمترین توانی برای بیانش ندارد و فقط می‌تواند آن را علامت دهد. در حاشیه باید گفت که این ویژگی را با واژه‌های مُد روز و بیگانه مشترک دارد؛ از همین رو چنین واژه‌هایی ضروری به نظر می‌رسند، حتی اگر بتوان کاملاً جایگزینشان کرد. به همین دلیل در ناسزاها چیزی تصورناپذیرانه برانگیزاننده نیز هست که با نیتشان سازگار است، اما با محتوایشان نه؛ و شاید این امر روشن‌تر از همه در واژه‌های تمسخر و سر به سر گذاشتن جوانان دیده شود: کودکی می‌تواند بگوید »Busch!« یا »Moritz!« و بر پایهٔ پیوندهایی رازآلود کودک دیگری را به خشم دیوانه‌وار بکشاند.

آنچه بدین‌سان دربارهٔ ناسزاها، متلک‌ها، واژه‌های مُد و بیگانه می‌توان گفت، دربارهٔ شوخی‌ها، شعارها و کلمات عاشقانه نیز می‌توان گفت؛ و وجه مشترک همهٔ این واژه‌های از جهات دیگر چنین ناهمگون آن است که در خدمت یک عاطفه‌اند و درست نادقیقی و غیرعینی‌بودنشان به آن‌ها امکان می‌دهد در کاربرد، قلمروهای کاملِ واژه‌های دقیق‌تر، عینی‌تر و درست‌تر را پس برانند. ظاهراً گاه در زندگی نیازی به این وجود دارد و باید ارزشش را برایش نگاه داشت؛ اما آنچه در چنین مواردی رخ می‌دهد بی‌تردید احمقانه است و گویی همان راه‌های حماقت را می‌پیماید. این پیوند را روشن‌تر از همه می‌توان در یک نمونهٔ اصلی و دولتیِ بی‌سری، یعنی هراس جمعی، مطالعه کرد.

وقتی چیزی بر انسان اثر می‌گذارد که برایش بیش از حد نیرومند است، خواه هراسی ناگهانی خواه فشاری روانی و پایدار، گاه آن انسان ناگهان »کاری بی‌سر« می‌کند. ممکن است شروع به فریادکشیدن کند، در اصل درست مانند یک کودک؛ ممکن است »کورکورانه« از خطری بگریزد یا به همان اندازه کورکورانه خود را در آن بیندازد؛ ممکن است گرایشی انفجاری به ویران‌کردن، ناسزاگفتن یا زاری او را فراگیرد. در مجموع، به‌جای عملی هدفمند که وضعیتش می‌طلبد، انبوهی اعمال دیگر پدید می‌آورد که ظاهراً همیشه، اما بیش از حد نیز واقعاً، بی‌هدف و حتی خلاف هدف‌اند. این گونه واکنش وارونه را بیش از همه از »وحشت هراس‌آلود« می‌شناسیم؛ اما اگر واژه را بیش از حد تنگ نفهمیم، می‌توان از هراس‌های خشم، آز و حتی مهرورزی نیز سخن گفت، همان‌گونه که هرجا حالت هیجان نتواند به شیوه‌ای به همان اندازه زنده که کور و بی‌معنا خود را ارضا کند.

اینکه هراسِ دلاوری نیز وجود دارد که فقط در جهت معکوس اثر با هراس ترس تفاوت دارد، مدت‌ها پیش مردی به همان اندازه نکته‌سنج که دلیر به آن اشاره کرده است.
از دید روان‌شناختی، آنچه هنگام وقوع هراس روی می‌دهد تعطیل‌شدن هوش و به‌طور کلی سازمان عالی‌تر ذهنی دانسته می‌شود که سازوکاری روانی و کهن‌تر جای آن را می‌گیرد؛ اما باید افزود که با فلج و قطع‌شدن فهم، در چنین مواردی نه آن‌قدر سقوط به سوی کنش غریزی رخ می‌دهد، بلکه حرکتی صورت می‌گیرد که از این قلمرو می‌گذرد و تا غریزهٔ اضطرار نهایی و واپسین شکل اضطراری عمل پیش می‌رود. این شیوهٔ عمل صورت آشفتگی کامل دارد، بی‌برنامه است و ظاهراً هم خرد و هم هر غریزهٔ نجات‌بخشی آن را ترک کرده‌اند؛ اما برنامهٔ ناآگاهانه‌اش آن است که کیفیت اعمال را با شمارشان جایگزین کند، و حیله‌گری نه‌چندان اندکش بر این احتمال استوار است که در میان صد کوشش کور و بی‌نتیجه، یک اصابت نیز پیدا شود. انسانی که سرش را گم کرده، حشره‌ای که آن‌قدر خود را به نیمهٔ بستهٔ پنجره می‌زند تا تصادفاً از نیمهٔ باز به بیرون »سقوط کند«، در آشفتگی خود کاری جز آن نمی‌کنند که فن جنگ با سنجیدگی حسابگرانه انجام می‌دهد، آن هنگام که هدفی را با باران آتش یا آتش پراکنده »می‌پوشاند«، بلکه حتی از همان هنگام که از گلولهٔ ترکش‌زا یا نارنجک استفاده می‌کند.
به بیان دیگر، این یعنی عمل هدفمند را با عملی پرحجم جایگزین‌کردن؛ و هیچ چیز به‌اندازهٔ جایگزین‌کردن کیفیت واژه‌ها یا اعمال با کمیت آن‌ها انسانی نیست.

اما در کاربرد واژه‌های مبهم چیزی بسیار شبیه به کاربرد واژه‌های فراوان وجود دارد، زیرا هرچه واژه‌ای مبهم‌تر باشد، دامنهٔ آنچه می‌توان به آن مربوطش کرد بزرگ‌تر است؛ و همین دربارهٔ غیرعینی‌بودن نیز صدق می‌کند.

اگر این‌ها احمقانه‌اند، حماقت از راه آن‌ها با حالت هراس خویشاوند است؛ و کاربرد افراطی این سرزنش و نظایرش نیز چندان از کوشش روانی برای نجات با روش‌های باستانی و ابتدایی ــ و چنان‌که احتمالاً به‌حق می‌توان گفت، بیمارگونه ــ دور نخواهد بود. و واقعاً در کاربرد درست سرزنشِ اینکه چیزی به‌راستی حماقت یا پستی است، نه‌فقط تعطیل‌شدن هوش بلکه گرایش کور به ویران‌کردن یا گریختن بی‌معنا نیز تشخیص داده می‌شود. این واژه‌ها فقط ناسزا نیستند، بلکه نمایندهٔ یک حملهٔ کامل ناسزاگویی‌اند. آنجا که چیزی دیگر فقط با آن‌ها بیان‌پذیر است، خشونت جسمانی نزدیک است. اگر به نمونه‌های پیش‌تر گفته‌شده بازگردیم، در چنین مواردی با چتر به نقاشی‌ها حمله می‌شود (آن هم به‌جای کسی که آن‌ها را کشیده است)، کتاب‌ها به زمین کوبیده می‌شوند، گویی می‌توان به این روش زهرشان را گرفت. اما فشار ناتوان‌کننده‌ای نیز وجود دارد که بر این امر مقدم است و قرار است انسان را از آن رها کند: آدم از خشم خود »نزدیک است خفه شود«؛ »هیچ کلمه‌ای کافی نیست« جز کلی‌ترین و تهی‌ترین کلمات؛ »زبانش بند می‌آید«، باید »خود را خالی کند«. این همان درجهٔ بی‌زبانی، بلکه بی‌فکری است که پیش از ترکیدن می‌آید! معنایش حالت دشوار نابسندگی است و سرانجام انفجار معمولاً با این کلمات عمیقاً شفاف آغاز می‌شود که برای کسی »چیزی بالاخره بیش از حد احمقانه شده است«. اما آن چیز خود اوست. در زمانه‌ای که نیروی عمل بزرگ و قاطع بسیار ارج نهاده می‌شود، لازم است آنچه را نیز به یاد آوریم که گاه تا مرز اشتباه‌شدن به آن شباهت دارد.

*

خانم‌ها و آقایان! امروز بسیار از بحران اعتماد به بشریت، بحران اعتمادی که تاکنون هنوز به انسانیت نهاده می‌شد، سخن می‌رود؛ می‌توان آن را هراسی نیز نامید که در شرف آن است جای اطمینان به این را بگیرد که ما توان ادارهٔ امور خود را در آزادی و با خرد داریم. و نباید خود را بفریبیم که این دو مفهوم اخلاقی و نیز اخلاقی‌ـ‌هنری، آزادی و خرد، که چون نشانه‌های کرامت انسانی از عصر کلاسیک جهان‌وطنی آلمانی به ما رسیده‌اند، از میانهٔ قرن نوزدهم یا اندکی پس از آن دیگر کاملاً سالم نبوده‌اند. به‌تدریج »از گردش خارج شدند«، دیگر کسی نمی‌دانست با آن‌ها »چه کند«، و اینکه گذاشتند آب بروند کمتر حاصل کار دشمنانشان بود تا دوستانشان.

پس همچنین نباید خود را بفریبیم: ما یا آیندگانمان احتمالاً به این تصورات تغییرنیافته بازنخواهیم گشت؛ بلکه وظیفهٔ ما و معنای آزمون‌هایی که بر روح تحمیل شده‌اند این خواهد بود ــ و این همان وظیفهٔ دردناک و امیدبخش هر نسل است که چنین به‌ندرت فهمیده می‌شود ــ که گذار همواره ضروری و حتی بسیار مطلوب به امر نو را با کمترین زیان ممکن انجام دهیم! و به‌ویژه چون گذار به ایده‌های حفظ‌شده اما دگرگون‌شده که باید به‌موقع صورت می‌گرفت از دست رفت، برای چنین کاری به تصورهایی یاری‌رسان از آنچه حقیقی، خردمندانه، معنادار و هوشمندانه است، و بدین ترتیب در بازتابی وارونه از آنچه احمقانه است، نیاز داریم. اما وقتی مفهوم فهم و خرد می‌لرزد، چه مفهوم یا خرده‌مفهومی از حماقت می‌توان ساخت؟ فقط به‌عنوان نمونه‌ای کوچک از اینکه دیدگاه‌ها تا چه اندازه با زمانه تغییر می‌کنند، می‌خواهم اشاره کنم که در کتاب درسی روان‌پزشکی‌ای که زمانی بسیار مشهور بود، پرسش:
»عدالت چیست؟«
و پاسخ به آن:
»اینکه دیگری مجازات شود!«
به‌عنوان موردی از ابلهی ذکر می‌شد، حال آنکه امروز شالودهٔ برداشتی حقوقی و بسیار بحث‌شده را می‌سازد. بنابراین می‌ترسم حتی متواضعانه‌ترین توضیحات نیز نتوانند پایان یابند، بی‌آنکه دست‌کم به هسته‌ای مستقل از دگرگونی‌های زمان اشاره کنند. از اینجا چند پرسش و ملاحظهٔ دیگر پدید می‌آید.

من حق ندارم در مقام روان‌شناس ظاهر شوم و نمی‌خواهم چنین کنم، اما دست‌کم نگاهی گذرا به این علم احتمالاً نخستین چیزی است که در مورد ما از آن امید یاری می‌رود. روان‌شناسی قدیم میان حس، اراده، احساس و توان تصور یا هوش تمایز می‌گذاشت و برایش روشن بود که حماقت درجهٔ پایینی از هوش است. اما روان‌شناسی امروز تمایز ابتدایی قوای نفس را از اهمیتش تهی کرده، وابستگی و درهم‌نفوذی متقابل کارکردهای گوناگون روان را شناخته و ــ بدین‌سان پاسخ به این پرسش را که حماقت از دید روان‌شناسی چه معنایی دارد بسیار کمتر ساده کرده است.

البته طبق دیدگاه امروز نیز استقلالی مشروط برای کارایی فهم وجود دارد، اما حتی در آرام‌ترین شرایط، توجه، ادراک، حافظه و چیزهای دیگر، تقریباً هرآنچه به فهم تعلق دارد، احتمالاً به ویژگی‌های سرشت عاطفی نیز وابسته است؛ افزون بر این، هم در تجربهٔ پرتحرک و هم در تجربهٔ معنوی‌شده، درهم‌نفوذی دومی از هوش و عاطفه پدید می‌آید که تقریباً جدانشدنی است. و این دشواریِ جداکردن فهم و احساس در مفهوم هوش، طبعاً در مفهوم حماقت نیز بازتاب می‌یابد؛ و هنگامی که مثلاً روان‌شناسی پزشکی تفکر افراد کم‌خرد را با واژه‌هایی چون فقیر، نادقیق، ناتوان از انتزاع، مبهم، کند، حواس‌پرت، سطحی، یک‌سویه، خشک، پرپیچ‌وخم، بیش‌فعال و آشفته وصف می‌کند، به‌آسانی می‌توان دید که این ویژگی‌ها بخشی به فهم و بخشی به احساس اشاره دارند.

پس می‌توان گفت: حماقت و هوشمندی هم به فهم و هم به احساس وابسته‌اند؛ و اینکه بیشتر به کدام، اینکه مثلاً در ابلهی ضعف هوش »در پیش‌زمینه است« یا نزد برخی سخت‌گیران اخلاقیِ محترم فلج احساس، می‌تواند به متخصصان واگذار شود، حال آنکه ما غیرمتخصصان باید به شیوه‌ای اندکی آزادتر چاره کنیم.
در زندگی معمولاً از آدم احمق کسی را می‌فهمیم که »کمی از نظر ذهنی ضعیف است«. اما گذشته از آن، انواع گوناگون انحراف‌های ذهنی و روانی وجود دارند که حتی هوشی مادرزاد و سالم می‌تواند چنان به‌وسیلهٔ آن‌ها سد شود، به بیراهه رود و گمراه گردد که کل آن به چیزی بینجامد که زبان باز هم فقط واژهٔ حماقت را برایش دارد. پس این واژه دو نوع اساساً بسیار متفاوت را در بر می‌گیرد: حماقتی صادقانه و ساده، و حماقتی دیگر که، به‌نحوی متناقض، حتی نشانهٔ هوش است. اولی بیشتر بر فهمی ضعیف استوار است، دومی بر فهمی که فقط در نسبت با چیزی بیش از حد ضعیف است، و این دومی به‌مراتب خطرناک‌تر است.
حماقت صادقانه کمی دیر می‌فهمد و به قول معروف »دیر دوزاری‌اش می‌افتد«. از تصورها و واژه‌ها فقیر و در کاربردشان ناشی است.
امر معمول را ترجیح می‌دهد، زیرا تکرار فراوان آن را محکم در ذهنش حک می‌کند؛ و وقتی چیزی را یک بار فهمید، تمایل ندارد اجازه دهد به این زودی دوباره از او بگیرندش، تحلیلش کنند یا خودش در آن موشکافی کند. در مجموع چیز کمی از گونه‌های سرخ زندگی ندارد! گرچه اغلب در اندیشیدن نامعین است و افکارش در برابر تجربه‌های تازه به‌آسانی یکسره از حرکت می‌ایستند، در عوض دوست دارد به آنچه با حواس تجربه‌پذیر است و گویی می‌توان آن را با انگشتان شمرد بچسبد. خلاصه، همان »حماقت روشن« دوست‌داشتنی است؛ و اگر گاه این‌همه زودباور، مبهم و در عین حال چنان درس‌ناپذیر نبود که آدم را به نومیدی بکشاند، پدیده‌ای فوق‌العاده دلنشین می‌بود.

نمی‌توانم از آراستن این پدیده با چند نمونهٔ دیگر خودداری کنم که آن را از جنبه‌های دیگر نیز نشان می‌دهند و آن‌ها را از کتاب درسی روان‌پزشکی بلویلر گرفته‌ام: یک ابله، آنچه را ما با فرمول »پزشک بر بالین بیمار« سر و تهش را هم می‌آوردیم، چنین بیان می‌کند:
»مردی، او دست دیگری را گرفته، او در تخت خوابیده، بعد راهبه‌ای آنجا ایستاده است.«
این شیوهٔ بیان یک انسان ابتداییِ نقاش است!
خدمتکاری نه‌چندان تیزفهم آن را شوخی بدی می‌داند که از او بخواهند پس‌اندازش را به صندوقی بسپارد که در آن بهره می‌آورد: هیچ‌کس آن‌قدر احمق نیست که برای نگهداری پول او تازه چیزی هم به خودش بپردازد! چنین پاسخ می‌دهد؛ و در این پاسخ نگرشی شوالیه‌وار، رابطه‌ای با پول، بیان می‌شود که در جوانی من هنوز گاه نزد سالخوردگان بزرگوار می‌شد دید!
سرانجام برای ابله سومی به زیان او به‌عنوان نشانه ثبت می‌شود که ادعا می‌کند یک سکهٔ دو مارکی کمتر از یک سکهٔ یک مارکی و دو نیم‌مارکی ارزش دارد، زیرا ــ استدلالش چنین است ــ باید آن را خرد کرد و آن‌وقت چیز کمی پس می‌گیری!
امیدوارم تنها ابله این سالن نباشم که از صمیم قلب با این نظریهٔ ارزش برای کسانی که هنگام خردکردن پول نمی‌توانند حواسشان را جمع کنند موافق است!

اما برای آنکه یک بار دیگر به رابطه با هنر بازگردیم: حماقت ساده واقعاً اغلب هنرمند است. به‌جای آنکه به یک واژهٔ محرک با واژه‌ای دیگر پاسخ دهد، چنان‌که زمانی در برخی آزمایش‌ها بسیار رایج بود، بی‌درنگ با جمله‌های کامل پاسخ می‌دهد؛ و هرچه می‌خواهید بگویید، این جمله‌ها چیزی از شعر در خود دارند! چند پاسخ از این دست را تکرار می‌کنم و نخست واژهٔ محرک را می‌آورم:

»روشن‌کردن: نانوا هیزم را روشن می‌کند.
زمستان: از برف تشکیل می‌شود.
پدر: یک بار مرا از پله‌ها پایین انداخت.
عروسی: برای سرگرمی است.
باغ: در باغ هوا همیشه خوب است.
دین: وقتی آدم به کلیسا می‌رود.
ویلهلم تل که بود: او را در جنگل بازی کردند؛ زن‌ها و بچه‌های مبدل‌پوش هم بودند.
پطرس که بود: سه بار بانگ زد.«

سادگی و جسمانیت فراوان چنین پاسخ‌هایی، جایگزین‌کردن تصورات والاتر با نقل داستانی ساده، روایت مهم‌نمای امور زائد، شرایط و ملحقات، و سپس دوباره فشردگی کوتاه‌کننده مانند نمونهٔ پطرس، همگی شیوه‌های دیرینهٔ شعرند؛ و گرچه گمان می‌کنم افراط در آن‌ها، چنان‌که امروز بسیار رایج است، شاعر را به ابله نزدیک می‌کند، نمی‌توان عنصر شاعرانهٔ ابله را نیز نادیده گرفت، و این نکته را روشن می‌کند که می‌توان ابله را در شعر با لذتی خاص از روح او تصویر کرد.

در برابر این حماقت صادقانه، اکنون حماقت والاتر و پرتوقع در تضادی قرار دارد که حقیقتاً بیش از حد و بسیار اوقات گوش‌خراش است. این نه چندان کمبود هوش بلکه شکست آن است، زیرا مدعی توانایی‌هایی می‌شود که حقش نیست؛ می‌تواند همهٔ ویژگی‌های بد فهم ضعیف را داشته باشد، اما افزون بر آن همهٔ ویژگی‌هایی را نیز دارد که سرشتی عاطفیِ نامتعادل، بدقواره، با تحرک نابرابر، خلاصه هر سرشتی که از سلامت منحرف باشد پدید می‌آورد.
چون هیچ سرشت عاطفیِ »استانداردشده‌ای« وجود ندارد، دقیق‌تر بگوییم، در این انحراف نوعی همکاری ناکافی میان یک‌سویه‌گی‌های احساس و فهمی که برای مهار آن‌ها کافی نیست بیان می‌شود. این حماقت والاتر همان بیماری حقیقیِ فرهیختگی است (اما برای جلوگیری از سوءتفاهم: بی‌فرهنگی، بدفرهنگی، فرهنگی که نادرست پدید آمده، و عدم تناسب میان ماده و نیروی پرورش را معنا می‌دهد)، و وصف آن تقریباً کاری بی‌پایان است. تا والاترین معنویت پیش می‌رود؛ زیرا اگر حماقت راستین هنرمندی خاموش است، حماقت هوشمند چیزی است که در پویایی زندگی روح و به‌ویژه در بی‌ثباتی و بی‌حاصلی آن مشارکت می‌کند. سال‌ها پیش درباره‌اش نوشتم: »هیچ اندیشهٔ مهمی وجود ندارد که حماقت نداند چگونه آن را به کار گیرد؛ از هر سو پویاست و می‌تواند همهٔ جامه‌های حقیقت را بر تن کند. حقیقت، برعکس، هر بار تنها یک جامه و یک راه دارد و همیشه در موضع ضعف است.«

حماقتی که از آن سخن می‌رود بیماری روانی نیست، اما با این حال خطرناک‌ترین بیماری روح برای زندگی است، بیماری‌ای که خود زندگی را تهدید می‌کند.
بی‌تردید همهٔ ما باید آن را از هم‌اکنون در خودمان پی بگیریم، نه اینکه تازه از فوران‌های بزرگ تاریخی‌اش بازشناسیم.

اما چگونه آن را بشناسیم؟ و چه داغ انکارناپذیری بر آن بزنیم؟! روان‌پزشکی امروز ناتوانی در یافتن راه خود در زندگی، شکست در برابر همهٔ وظایفی که زندگی پیش می‌نهد، یا ناگهان در برابر یکی که انتظارش نمی‌رود، را به‌عنوان نشانهٔ اصلی موارد مربوط به خود به کار می‌برد. در روان‌شناسی تجربی نیز که عمدتاً با افراد سالم سروکار دارد، حماقت به‌نحوی مشابه تعریف می‌شود. نمایندهٔ مشهوری از یکی از تازه‌ترین مکتب‌های این علم می‌نویسد: »رفتاری را احمقانه می‌نامیم که از انجام کاری ناتوان است که همهٔ شرایط آن جز شرایط شخصی فراهم‌اند.« این نشانهٔ توانایی رفتار عینی، یعنی توانمندی، برای »موارد« روشن درمانگاه یا ایستگاه آزمایش میمون‌ها کاملاً بسنده است؛ اما »موارد« آزادانه در گردش چند افزوده را لازم می‌سازند، زیرا »انجام کار« درست یا نادرست نزد آنان همیشه چنین بدیهی نیست.

نخست اینکه در توانایی همیشگیِ رفتارکردن چنان‌که انسانی کارآمد در زندگی تحت شرایط موجود رفتار می‌کند، تمام ابهام والاتر هوشمندی و حماقت نهفته است؛ زیرا رفتار »متناسب با موضوع« و »کارشناسانه« می‌تواند موضوع را برای منفعت شخصی به کار گیرد یا در خدمتش باشد، و کسی که یکی را می‌کند معمولاً کسی را که دیگری را می‌کند احمق می‌پندارد. (اما از نظر پزشکی در واقع فقط کسی احمق است که نه این را بتواند نه آن را.)
دوم اینکه نمی‌توان انکار کرد رفتاری غیرعینی و حتی بی‌هدف اغلب ممکن است ضروری باشد؛ زیرا عینیت و غیرشخصی‌بودن، ذهنیت و غیرعینی‌بودن با یکدیگر خویشاوندند، و همان‌قدر که ذهنیت آسوده‌خیال مضحک است، رفتار کاملاً عینی طبعاً برای زندگی، بلکه حتی برای اندیشیدن، ناممکن است؛ متعادل‌کردن این دو حتی یکی از دشواری‌های اصلی فرهنگ ماست.

و سرانجام باید اعتراض کرد که گاه هیچ‌کس آن‌قدر هوشمندانه که لازم است رفتار نمی‌کند و بنابراین هر یک از ما، اگر نه همیشه، دست‌کم گاه‌به‌گاه احمق است. از این رو باید میان شکست و ناتوانی، حماقت گهگاهی یا کارکردی و پایدار یا سرشتی، و میان اشتباه و نافهمی نیز تمایز گذاشت. این در شمار مهم‌ترین چیزهاست، زیرا شرایط زندگی امروز چنان‌اند ــ چنان ناروشن، دشوار و آشفته ــ که از حماقت‌های گهگاهی افراد به‌آسانی می‌تواند حماقتی سرشتی در کل جامعه پدید آید.

بدین ترتیب مشاهده سرانجام از قلمرو ویژگی‌های شخصی نیز بیرون می‌رود و به تصور جامعه‌ای گرفتار کاستی‌های ذهنی می‌انجامد. البته آنچه از نظر روان‌شناختی و واقعی در فرد می‌گذرد نمی‌توان به جوامع منتقل کرد، پس بیماری‌های روانی و حماقت را نیز نه؛ اما امروز احتمالاً اغلب می‌توان از »تقلید اجتماعیِ نقص‌های ذهنی« سخن گفت؛ نمونه‌هایش به‌اندازهٔ کافی چشمگیرند.

*

با این افزوده‌ها طبعاً بار دیگر از قلمرو توضیح روان‌شناختی فراتر رفتیم. خودِ آن به ما می‌آموزد که تفکر هوشمند ویژگی‌های معینی چون وضوح، دقت، غنا، انعطاف‌پذیری با وجود استواری و بسیاری ویژگی‌های قابل شمارش دیگر دارد؛ و اینکه این ویژگی‌ها بخشی مادرزادند و بخشی در کنار دانشی که انسان کسب می‌کند، به‌صورت نوعی مهارت اندیشیدن نیز به دست می‌آیند؛ زیرا فهم خوب و ذهن چابک تقریباً یک معنا دارند. اینجا چیزی جز رخوت و استعداد طبیعی برای غلبه وجود ندارد، این را نیز می‌توان تمرین کرد، و عبارت خنده‌دار »ورزش فکری« آنچه را مهم است چندان بد بیان نمی‌کند.

اما حماقت »هوشمند« نه فهم، بلکه بیشتر روح را حریف خود دارد، و اگر نخواهیم از روح صرفاً مشتی احساس را بفهمیم، سرشت عاطفی را نیز. چون اندیشه‌ها و احساس‌ها با هم حرکت می‌کنند، اما همچنین چون در آن‌ها همان انسان بیان می‌شود، مفاهیمی چون تنگی، فراخی، تحرک، سادگی و وفاداری را می‌توان هم بر اندیشیدن و هم بر احساس‌کردن اطلاق کرد؛ و هرچند پیوند حاصل از آن هنوز کاملاً روشن نیست، همین بس که بتوان گفت فهم نیز به سرشت عاطفی تعلق دارد و احساس‌های ما بی‌ارتباط با هوشمندی و حماقت نیستند.

باید با سرمشق و نقد علیه این حماقت عمل کرد.
دیدگاهی که بدین‌گونه عرضه شد با نظر رایج تفاوت دارد؛ نظری که به‌هیچ‌وجه نادرست نیست، اما سخت یک‌سویه است و بر پایهٔ آن یک سرشت عاطفیِ عمیق و اصیل به فهم نیاز ندارد، بلکه حتی فقط از آن آلوده می‌شود.

حقیقت این است که در انسان‌های ساده برخی ویژگی‌های ارزشمند، چون وفاداری، پایداری، پاکی احساس و مانند آن، بی‌آمیختگی پدیدار می‌شوند، اما در واقع فقط از آن رو چنین می‌کنند که رقابت دیگر ویژگی‌ها ضعیف است؛ و پیش‌تر حالت مرزی آن را در تصویر کم‌خردیِ دوستانه سر تکان‌دهنده دیدیم. هیچ چیز از قصد من دورتر از آن نیست که بخواهم با این توضیحات سرشت عاطفی خوب و درستکار را تحقیر کنم ــ نبودش حتی سهمی درخور در حماقت والاتر دارد! ــ اما امروز مهم‌تر از آن این است که مفهوم امر معنادار را پیش روی آن بگذاریم، چیزی که البته فقط به‌صورتی کاملاً آرمان‌شهری ذکرش می‌کنم.

امر معنادار حقیقتی را که می‌توانیم در آن دریابیم با ویژگی‌های احساسی که مورد اعتماد ما هستند در چیزی تازه متحد می‌کند: در یک بینش، اما همچنین در یک تصمیم، در پایداری‌ای تازه‌شده، در چیزی که محتوای روحی و روانی دارد و رفتار معینی را از ما یا دیگران »انتظار دارد«؛ می‌توان چنین گفت. و آنچه در پیوند با حماقت مهم‌تر است: امر معنادار هم از سوی فهم و هم از سوی احساس در دسترس نقد است. امر معنادار همچنین نقطهٔ مقابل مشترک حماقت و خشونت است، و عدم تناسب کلی‌ای که در آن عواطف امروز خرد را به‌جای بال‌دادن درهم می‌شکنند، در مفهوم معنا ذوب می‌شود. همین بس دربارهٔ آن، و شاید حتی بیش از آنچه بتوان مسئولانه از آن دفاع کرد! زیرا اگر لازم باشد چیزی دیگر افزوده شود، فقط این می‌تواند باشد: همهٔ آنچه گفته شد هنوز به‌هیچ‌وجه نشانه‌ای مطمئن برای شناختن و تمایزدادن امر معنادار به دست نداده است، و احتمالاً به‌آسانی نیز نمی‌توان نشانه‌ای کاملاً کافی ارائه کرد.

اما درست همین ما را به واپسین و مهم‌ترین وسیله علیه حماقت می‌رساند: به خویشتن‌داری فروتنانه.

گاهی همهٔ ما احمقیم؛ گاهی نیز باید کور یا نیمه‌کور عمل کنیم، وگرنه جهان از حرکت می‌ایستد؛ و اگر کسی بخواهد از خطرهای حماقت این قاعده را استنتاج کند: »در هر امری که به‌اندازهٔ کافی از آن سر درنمی‌آوری، از هر داوری و تصمیمی خودداری کن!«، خشکمان می‌زد! اما این وضعیت که امروز درباره‌اش هیاهوی فراوانی می‌شود شبیه وضعیتی است که مدت‌هاست در قلمرو فهم با آن آشناییم. زیرا چون دانش و توانایی ما ناتمام است، در همهٔ علوم اساساً ناچاریم زودهنگام داوری کنیم؛ اما می‌کوشیم و آموخته‌ایم این خطا را در مرزهای شناخته‌شده نگاه داریم و در فرصتی اصلاحش کنیم، و بدین‌سان درستی دوباره به کردارمان بازمی‌گردد.

در واقع هیچ چیز مخالف آن نیست که این داوری و عمل دقیق و باافتخار فروتنانه را به قلمروهای دیگر نیز منتقل کنیم؛ و گمان می‌کنم این تصمیم: »تا آنجا که می‌توانی خوب و تا آنجا که ناچاری بد عمل کن و در این میان از مرزهای خطای عملت آگاه بمان!« همین حالا نیمی از راه به سوی شکل‌دادن امیدبخش زندگی خواهد بود.

اما با این اشارات، مدتی است به پایان توضیحاتم رسیده‌ام؛ توضیحاتی که، چنان‌که برای محافظت پیشاپیش گفتم، قرار است فقط مطالعه‌ای مقدماتی باشند. و با پا بر مرز اعلام می‌کنم که از ادامه ناتوانم؛ زیرا یک گام فراتر از نقطه‌ای که ایستاده‌ایم، و از قلمرو حماقت، که حتی از نظر نظری هنوز متنوع است، به قلمرو خرد می‌رسیدیم، سرزمینی بایر و عموماً پرهیزشده.

سخنرانی به دعوت ورک‌بوند اتریش، ایرادشده در وین در 11 مارس و تکرارشده در 17 مارس 1937.

خوشحال می‌شوم نظرت را دربارهٔ این نوشته در قالب نوشتهٔ انجمن یا پیام شخصی با من در میان بگذاری.

←صبح شنبهدربارهٔ ده‌ها و پیشخدمت‌ها→
×