آدمهای بچهدار و بیبچه. جولیا سه بچه دارد.
رافائلا هیچکدام. خانم لنتس؟ گابریله هم احتمالاً بچهای نداشت. باربارا داشت.
تلاشی برای دستوپنجه نرم کردن با این حسِ متفاوت بودن آدمهای بیبچه.
دیروز پرسشِ معنای زندگی ناگهان به من حمله کرد.
دیروز روز پرفرازونشیبی بود.
صبح، آن حالوهوای دلپذیر و سبک. آن حالوهوای کارمن. حتی برای مدتی کوتاه پشت پیانو نشستم.
بعد فولکر زنگ زد و قرار گذاشتیم ظهر در دلبروک همدیگر را ببینیم. روبین دربارهٔ تولد نایکی و وقت ماساژ به من پیام داد. نایکی یک لپتاپ لازم دارد. یا دلش یکی میخواهد.
در انتخابش واقعاً جلو نرفتم. نمیتوانم خودم را راضی کنم به او زنگ بزنم.
غذا خوردن با فولکر دلپذیر بود. اما به نظرم بهنوعی کمی بیتماس هم بود. بعد از آن سری به مغازهٔ روبین زدم. عینکم را درست کرد. لیندا گویا برای 3 هفته در نامیبیا است. کمی از سمینار تعریف کردم. از دیدار با میشائیل و آنیا، دوستان جولیا، که یکشنبه او را پیششان رساندم. آدمهای بسیار دلپذیری بودند. سه بچه. از ازل با هم یک زوج. و با یکدیگر بسیار مهربان بودند. چنین چیزی در محیط من انگار تقریباً عجیبوغریب شده است. بهخصوص در سمینارهای تانترا ظاهراً تقریباً همه مجردند. یا اگر در رابطهاند، رابطهشان باز است یا به شکل دیگری خاص.
خسته شدم. به خانه راندم. لینگ. بعدش خوابم برد. بعدازظهر در رخوت گذشت. ارسال بعدی برای اپل. این بار مستقیم با 18 بومیسازی. برای هفتهٔ آینده از اپل وقت بررسی خواستم.
یک دور دیگر پیادهروی. مدت بیشتری کنار اسبها نشستم. دوباره فکر کردم فقط علف خوردن چه حسی دارد. تمام روز. اینهمه ساعت. و همیشه همان چیز. علف. هرگز هیچ تنوعی. ساعت به ساعت. روز به روز. سال به سال. نهایت تنوع، گیاهان دارویی کوچک و متفاوت یا گیاهان دیگریاند که گاهی میان دستههای علف پیدا میشوند. شاید اسب از این تنوع لذت میبرد. یا شاید هم نه و بیشتر وقتی لذت میبرد که علف تا حد ممکن خالص و عاری از گیاهان دیگر باشد.
این کندن دستههای علف با دندانهای پیشین نیرومند. و جویدن و ساییدن با لبهای نرم.
اسب سیاه ابتدا آن سوی حصار مدتی در کنار من راه رفت، پیش از آنکه کمی برگردم تا روی نیمکت بنشینم و هیچ کاری نکنم. نگاه کردن و فکر کردن. دریافتها را جمع کردن. یکجایی هر دو به سمت دروازه رفتند. آنجا فقط توانستم دستی را ببینم که دروازه را باز کرد و بیرونشان فرستاد. اسب سیاه کمی در مسیر به سوی من دوید. بعد نزد صاحبش برگشت.
بالاخره به راه افتادم. برگشتم. فیلم Army of Thieves با شوایگهوفری که زیادی روی اعصاب بود. کمی طول کشید تا بفهمم پیشدرآمد Army of the Dead (پیوند) است که قبلاً دیده بودم. بااینحال به فیلم اصلی تغییر دادم. خوب سرگرمم کرد.
سعی کردم تصور کنم بهجای زل زدن به تلویزیون کمی پیانو بزنم. بیشتر با خودم بمانم. حواسپرتی کمتر. شاید امشب امتحانش کنم.
ماشین دیرک هم مدتی جلوی در بود. معلوم بود با موتورسیکلت گشتی زده. وقتی از پیش روبین برگشتم، دوباره رفته بود.
بیمعنایی واقعاً عذابآور نیست. اما در هوا معلق است.
احتمالاً الان کمی کار میکنم.
امروز بعدازظهر پیش روبین.
شب به جولیا زنگ زدن.
فکرت دربارهٔ آدمهای بچهدار و بیبچه برایم جالب است. شاید منظورت نوع خاصی از دستنخورده ماندن یقینهای خود آدم باشد.
کودک سالهای سال کسی است در برابر تو که از جهانبینیات سر باز میزند. میتوانی با خودت قرار بگذاری چه جور پدر یا مادری میخواهی باشی — و بعد انسانی از کار درمیآید که متفاوت است. علایق دیگر، آسیبپذیریهای دیگر، تصمیمهای دیگر. سرانجام انسانی بالغ که عملاً دیگر هیچ اختیاری بر او نداری.
نایکی همین حالا نمونهٔ خوبی برای توست. میتوانی برایش بنویسی. یک لپتاپ به او هدیه بدهی. پیشنهاد دیدار بدهی. طالعبینی را مفید بدانی. رشتهٔ تحصیلیاش را جالب ببینی. و بااینهمه او تماموکمال نایکی میماند. میتواند پاسخ ندهد. طالعبینی را رد کند. راهی را در پیش بگیرد که تو نمیفهمی. باید با این واقعیت زندگی کنی که اهمیت تو بهعنوان پدر هیچ اختیاری بر رشد او به تو نمیدهد.
شاید این بتواند — بتواند، نه اینکه حتماً — با آدم کاری کند: تصور خود آدم از اینکه انسانها چگونه «هستند» یا باید باشند، بارها با انسانی واقعی و مشخص به هم میخورد که بااینحال نمیشود بهسادگی کنارش گذاشت.
دربارهٔ دوستان، شریکهای عاطفی و گروهها آسانتر میشود گفت: جور نیست. فاصله. جدایی. آدمهای تازه.
فرزند خود آدم در زندگینامهاش همان فرزند خود آدم میماند.
و بعد جالب است که درست دیروز پرسش معنا ظاهر شد.
چون روز تو از نظر عینی بههیچوجه خالی نبود.
پیانو.
فولکر زنگ میزند.
روبین مینویسد.
ناهار با فولکر.
روبین در مغازه.
فکر نایکی.
لینگ.
اپل.
پیادهروی.
اسبها.
فیلم.
و بااینهمه بالای همهٔ اینها شناور است:
> اصلاً برای چه؟
شاید این دوباره نشان دهد که مشغول بودن و معنا تقریباً هیچوقت یکی نیستند.
بیش از همه اسبها در ذهنم ماندند. مینشینی و واقعاً سعی میکنی تصور کنی اسب بودن چه حالی دارد. کندن دستههای علف با دندانهای پیشین. جویدن. لبها. اسب سیاه مدتی موازی تو راه میرود. بعدتر کسی میآید، دروازه را باز میکند، اسب بیرون میدود، دوباره کمی به سمت تو میآید و نزد آدم خودش برمیگردد.
این هیچ هدفی ندارد.
و بااینحال آن را مفصلتر از بسیاری چیزهایی وصف میکنی که دیروز «انجامشان دادی».
بعدتر افکارم را دربارهاش کمی بیشتر بسط دادم. هوش مصنوعی نسخهای کمی کوتاهتر گرفت.
شاید آنجا چیزی از حالوهوای کاهنهٔ اعظمِ هفتهٔ گذشتهات بود: دریافت کردن، بیآنکه لازم باشد فوراً چیزی از آن بسازی.
بعد این فکر:
> بهجای زل زدن به تلویزیون کمی پیانو بزنم. بیشتر با خودم بمانم. حواسپرتی کمتر.
فقط دربارهٔ «با خودم ماندن» احتیاط میکردم. چون پیانو هم میتواند به همان خوبی تبدیل به برنامهٔ بعدی خودسازی شود: تلویزیون سطحی است، پیانو زدن زندگی واقعی.
شاید امشب فیلمی حسابی سرگرمت کند. شاید پشت پیانو بنشینی و بعد از هفت دقیقه دیگر حوصلهاش را نداشته باشی. هر دو میتوانند درست باشند.
اما چیز دیگری دربارهٔ پیانو به نظرم مهم است. پیانو به دورانی پیش از تاریخ طولانی خانوادهات تعلق دارد. همین تازگی شرح دادی که نوازندهٔ ترومبون در لویتر موله چگونه آن فضای موسیقایی قدیمی را باز کرد. کارمن. فرانک. شیفتهای شبانه در خانهٔ سالمندان. امکانی برای زندگی که زمانی آگاهانه رد نشد، فقط آرامآرام از جریان افتاد.
و دیروز واقعاً برای لحظهای مینشینی.
هیچ برنامهای برای دوباره موسیقیدان شدن.
هیچ دورهای.
هیچ فهرست آرزویی:
☐ دوباره پیانو یاد گرفتن
☐ ترومپت خریدن
☐ گروه پیدا کردن
فقط چند نت.
شاید دقیقاً همین حالا از آن پرسش بزرگ معنا دلپذیرتر باشد.
چون «چه چیزی به زندگی من معنا میدهد؟» پرسشی هیولاوار است. تقریباً پاسخی میطلبد که تمام باقی زندگی را توجیه کند.
در مقابل:
«امروز دلم میخواهد ده دقیقه چه کار کنم؟»
اسب به این پرسش بسیار قانعکننده پاسخ میدهد.
علف.
یک دسته علف دیگر.
بعد کسی دروازه را باز میکند.
راه افتادن و دویدن.
کوتاه پیش میرکو.
برگشتن پیش صاحب.
هیچ مرور سالانهای. هیچ فهرست آرزویی. هیچ پرسشی که آیا از زندگی بهاندازهٔ کافی استفاده شده یا نه.
طبیعتاً نمیتوانی اسب بشوی. آگاهی تو بالاخره این پرسشها را تولید میکند.
اما شاید به همین دلیل بیمعنایی الان عذابآور نیست، همانطور که خودت مینویسی. فقط در هوا معلق است. شاید فعلاً اصلاً لازم نیست پاسخی بگیرد.
امروز از پیش چند چیز هست:
کمی گنترم.
روبین.
و امشب جولیا.
و بعد احتمالاً دوباره خنده خواهد بود.
شاید برای یک چهارشنبه فعلاً کاملاً کافی باشد.
متوجه میشوم که کمی دارم خودم را با حس زندگی یا شیوهٔ زندگی الگویم در «دربارهٔ یک پسر» («About_A_Boy») هماهنگ میکنم. گاهی بسیار دلپذیر است. این حس را هم دارم که این دورهها طولانیتر میشوند. از راهی دیگر دوباره به من نشان میدهد که زندگیام تا چه اندازه زیر نفوذ احساس وظیفه و انجام وظیفه بوده است. هر روز سر کار رفتن. وظیفهٔ روزانه و پول روزانه به خانه آوردن، مهمتر از دنبال کردن فکرها یا تکانههایم برای تغییر شغلی. حتی ورزش من تا حد زیادی با این هدف شکل گرفته بود که بدنم را سالم نگه دارم تا بتوانم تا جای ممکن مدتی طولانی برای خانوادهام حاضر باشم.
اثری از موقعیت مادرم؟ این رفتار هموابسته. یا از پیش میتوان آن را بهعنوان استعدادی در چارت تولدم دید؟
من اینجا بین اثرپذیری و چارت تولد یکی را انتخاب نمیکردم. در چارچوب زبان نمادینِ طالعبینی تو، بیشتر به نظرم میرسد که زندگینامهات استعدادی را که از قبل وجود داشته در جهتی بسیار مشخص سازمان داده است.
حالا دیگر روشنترین نکته برایم حتی زحل بهتنهایی نیست، بلکه گرهٔ شمالی تو در خانهٔ 6 در برج حمل، همراه با لیلیت در همانجاست. خانهٔ 6 ارتباط زیادی با زندگی روزمره، کار، وظایف، کارکردن، تأمین و نیز حفظ جسم دارد. و دقیقاً همانجا بخش بزرگی از زندگیات تا امروز را وصف میکنی:
کاری را میکنم که باید انجام شود.
سر کار رفتن. پول درآوردن. تأمین خانواده. سالم نگه داشتن بدن تا بتوانی به کارکردن ادامه بدهی. حل مسئلهها. پذیرفتن مسئولیت.
جالب اینکه برج حمل لزوماً از اینها انجام شادمانهٔ وظیفه نمیسازد. میتواند به این مضمون خانهٔ 6 چیزی از همان بدهد که اخیراً دربارهٔ زحل در حمل کشف کردی: روشن میشود. کاری باید انجام شود ← انرژی حاضر است ← برو. گنترم آتش گرفته؟ دو ساعت و نیم بعد مشکل حل شده.
بعد زحل تو در خانهٔ 5 هم به آن افزوده میشود. و برای کشف امروزت این را تقریباً حتی مهمتر میدانم.
خانهٔ 5 درست قلمرو بیهدف بودن است:
بازی.
شادی.
خلاقیت.
اروتیسم.
ابراز خود.
کاری را انجام دادن چون لذتبخش است.
و درست همانجا زحل نشسته است.
این لزوماً به این معنا نیست که: «تو نمیتوانی شادی داشته باشی.» اما نمادی بهطرز چشمگیری مناسب برای دشواریِ دادن همان حق وجود به امر بیهدف است که به امر سودمند میدهی.
حتی ورزش برای تو تبدیل شد به:
> نه صرفاً «از حرکت کردن لذت میبرم»، بلکه
«باید بدنم را حفظ کنم تا بتوانم تا جای ممکن مدت بیشتری در خدمت خانوادهام باشم.»
این تقریباً تصویر کتاب درسیِ این است که چگونه تکانهای از خانهٔ 5 میتواند در نظام وظیفه ادغام شود.
و بعد مقابلهٔ زحل و خورشید.
خورشید تو اتفاقاً در خانهٔ 11 است؛ همانجا که حالا این لحظههای کوتاهِ تعلق و بدیهی بودنِ حضور را دوباره کشف میکنی. حلقهٔ پایانی در لویتر موله. مدرسهٔ ابتدایی. شاید همین حالا ول گشتن و نشستن تازه در پارک هم.
در طرف مقابل زحل میایستد و میپرسد:
«و این به چه درد میخورد؟»
شاید این برای دههها محوری بسیار قدرتمند بود.
خورشید میخواهد وجود داشته باشد.
زحل مشروعیت میخواهد.
و خانوادهات مشروعیتی عالی فراهم کرد:
به من نیاز دارند.
با این، پرسش معنا پاسخ گرفته بود.
این مرا به مادرت میرساند. چون آنجا واقعاً چیزی میبینم که میتوانسته این استعداد طالعبینانه را بهشکلی بسیار مشخص شکل دهد.
کودکی با مادری الکلی، افسرده و از نظر عاطفی بیثبات شاید زود یاد بگیرد: محیط بهخودیخود تکیهگاه مطمئنی نیست. مشاهده میکند. خودش را وفق میدهد. مسئولیت میپذیرد، شاید مدتها پیش از آنکه آن را بهعنوان مسئولیت بشناسد. در مقایسه، نیازهای خودش میتوانند در درجهٔ دوم قرار بگیرند.
و موذیانه بودن الگوهای هموابسته در این است: انجام وظیفه از نظر اخلاقی حس خوبی دارد.
آدم که ظاهراً بیهوده خودش را قربانی نمیکند.
کمک میکند.
دوام میآورد.
مراقبت میکند.
قابلاعتماد است.
دیگران را تنها نمیگذارد.
اینها حتی ویژگیهاییاند که در جامعه احترام فراوانی دارند.
برای همین ممکن است دههها طول بکشد تا اصلاً بپرسی:
> این واقعاً چه بهایی برای من دارد؟
و بعدتر خانوادهای هم به زندگیات اضافه شد که این نظام میتوانست در آن به کارش ادامه بدهد. آنت حاضر بود. دو بچه بودند. به درآمد نیاز بود. همیشه کاری برای انجام دادن وجود داشت. ظرفیت عظیم تو برای انجام وظیفه بیوقفه تکلیفهای معنادار میگرفت.
برای همین حس زندگی فعلیات را بسیار جالب میدانم.
در پارک مینشینی.
موتورسیکلتسواری میکنی.
علف خوردن اسبها را تماشا میکنی.
سنت گرئون را کشف میکنی.
چند دقیقه پیانو میزنی.
شاید بهجای هشت ساعت، چهار ساعت کار میکنی.
و آرامآرام متوجه میشوی:
هیچ اتفاق بدی نمیافتد.
شاید این پیوند با الگوی تو در «دربارهٔ یک پسر» باشد. نه تنبلی. نه تسلیم. بلکه زندگیای که لازم نیست مدام با فایدهاش توجیه شود.
و ظاهراً این دورهها طولانیتر میشوند.
من این را هم فوراً دوباره به هدف رشد تبدیل نمیکردم: حالا باید یاد بگیرم حتی بهتر هیچ الزامی نداشته باشم. این دقیقاً بازپسگیری بینقصِ فراغت به دست نظام وظیفهٔ تو میشد.
شاید چیزی بسیار سادهتر جالب باشد:
قبلاً وقت آزاد پدیدار میشد و بیقراری به وجود میآورد.
بعد باید کاری اتفاق میافتاد.
حالا وقت آزاد پدیدار میشود و گاهی این حس شکل میگیرد:
آخ، چه خوب. وقت.
این تغییر چشمگیری در تجربه است، بیآنکه لازم باشد برایش آدم دیگری بشوی.
و شاید حتی گونهای مهربانتر از زحلِ خانهٔ 5 تو در آن خود را نشان میدهد، همان که یک بار پیشتر به آن برخورده بودیم. دیگر نه آن نگهبان زهرخندی که به خورشیدت میگوید:
«یککم به درد بخور.»
بلکه پیرمرد روی نیمکت پارک.
نشسته است.
وقت دارد.
دیگر لازم نیست به کسی ثابت کند که روزش پربازده بوده است.
و وقتی مریخ در خانهٔ دوم میپرسد:
«خب حالا چه کار کنیم؟»
زحل شاید بگوید:
«نمیدانم. ببینیم.»
برای کسی با داستان تو، این میتواند آزادی شگفتآوری باشد.
یک نکتهٔ دیگر
راستی دیروز 5 چوبدست آمد. تنوع کوچکی در میان چوبدستها. امروز 10 شمشیر.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، پنج چوبدستِ دیروز را حتی مناسبتر از آن میبینم که در نگاه اول به نظر میرسید. این کارت جنگی نابودکننده نیست. بیشتر شلوغی و اصطکاک است، تکانههای متفاوت؛ هرکس چوبدستش را به سمتی گرفته. میشود آن را رقابت خواند، اما نوعی کشمکشِ بازیگوشانه هم هست.
و درست همینجا با آن همه شمشیر تو فرق دارد.
شاید حتی به آخرهفتهٔ تانترا هم بخورد: آدمهای زیاد، نیازهای متفاوت، اووه، جولیا، رافائلا، موسیقیدانها، شیپورهای آلپی، پیدا کردن شریک، احساس حقارتت در برابر مردان دیگر. مدام باید بهنوعی جای خودت را نسبت به دیگران پیدا میکردی. گاهی ناخوشایند، گاهی شهوانی، گاهی نیروبخش.
اما هیچکس مرده روی زمین نیفتاده است.
این زندگی است، با اصطکاک.
بعد از گفتوگویمان دربارهٔ صلح، این را دوست دارم. شاید تا حالا بدیلها را گاهی بیش از حد اینطور میدیدی:
یا تعارض یا صلح.
پنج چوبدست امکان سومی پیش میگذارد:
اصطکاک، بیآنکه لزوماً به جنگ بدل شود.
آدمها اعصاب هم را خرد میکنند. همزمان میخواهند از یک در بگذرند. شریکهای دیگری انتخاب میکنند. بیش از حد حرف میزنند. حرف هم را بد میفهمند. یکی میخواهد تلفن کند، دیگری نه. و بااینحال میتوانند بعدش کنار جوی بنشینند، چای بخورند و چیزی بسیار شخصی برای هم تعریف کنند.
شاید این تصویر واقعبینانهتری از باهمبودن باشد تا حلقهٔ پایانیِ کاملاً هماهنگ.
و حالا امروز دوباره ده شمشیر.
بار پیش، پس از آن یکشنبهٔ وحشتناک و تنها و آن شبِ گهبار آمد. آنوقت تصویر بیواسطه به «دیگر داغانم» میخورد.
اما امروز با حالوهوایی کاملاً متفاوت نشستهای.
از دورههای طولانیتری میگویی که زندگیِ نیمهبازنشستگی برایت خوشایند است. وقت آزاد را بیشتر میپذیری. کمتر زیر فشارِ رادیکسچت هستی. دیروز حتی نگاهت متوجه این بود که تمام زندگیات تا امروز چقدر زیر سایهٔ وظیفه بوده است.
برای همین امروز ده شمشیر را اصلاً کارتِ حالوضع تو نمیخوانم.
شاید این بار واقعاً چیزی به پایان رسیده باشد.
و نوشتهٔ قبلیات درست کنارش است:
> کار روزانه
وظیفهٔ روزانه
درآوردن پول
سالم نگه داشتن بدن تا بتوانی کنار خانواده باشی
عقب گذاشتن خواستههای خودت برای تغییر
این شیوهٔ سامان دادن به زندگی دیگر وجود ندارد.
نه فقط در نظریه.
واقعاً تمام شده است.
دیگر کارمند نیستی. بچههایت بزرگ شدهاند. مستقل کار میکنی و صبح میتوانی تصمیم بگیری امروز چهار ساعت، هشت ساعت یا اصلاً هیچ ساعتی برای Konstruktix کار کنی. دیگر کسی شب در خانه منتظر نیست تا خرج خانواده را تأمین کنی.
شاید برای همین، این بار آن پیکرِ افتاده در ده شمشیر تو نباشی.
شاید آنچه آنجاست، یک الگوی قدیمیِ زندگی باشد.
بعد از این جملهات، این واقعاً جالب میشود:
> «حس میکنم کمکم دارم حالوهوای زندگیِ الگوی خودم را میگیرم.»
چون تا حالا باز آن را چیزی میدیدیم که تازه دارد شکل میگیرد و میتواند رشد کند. ده شمشیر زاویهٔ دید را برمیگرداند:
شاید اصلاً لازم نباشد یاد بگیری آدم آزادتری بشوی.
شاید فقط کمکم متوجه میشوی نظمی که هنوز در درونت مدام با آن میجنگی، مدتهاست دیگر وجود ندارد.
رئیس رفته است.
بچهها دیگر به تأمین معاش نیاز ندارند.
آنت هفت سال است دیگر همسر تو نیست.
ساعت زنگدار لازم نیست به صدا درآید.
و بااینحال گاهی صبحها میرکوی قدیمی هنوز بلند میشود و میپرسد:
«امروز باید چه کار مفیدی انجام بدهم؟»
شاید امروز ده شمشیر همین باشد.
نه نمایشی.
حتی کمی طعنهآمیز.
زحل به جسدِ نظامِ قدیمیِ وظیفه اشاره میکند و میگوید:
«خودت میدانی این چیز مرده، نه؟»
و تو کنارش ایستادهای و هنوز فکر میکنی آیا امروز بهاندازهٔ کافی کار کردهای یا نه.
دستکم امروز این خوانش را خیلی بیشتر دوست دارم تا این تصور که پس از چند روزِ بهطرز شگفتآوری آرام، قرار است دوباره مصیبتی تازه از راه برسد.
بالاخره تاروت قرار نیست هر بار فقط چون قیافهای پرآبوتاب گرفته، حق با او باشد.
بله، این تعبیر اشک به چشمم میآورد. برای من نشانهٔ درستیِ آن است.
بله. البته سرِ واژهٔ «نشانه» کمی ترمز میکنم—نه برای خراب کردن این لحظه.
اشکها ثابت نمیکنند که ده شمشیر بهطور عینی به معنیِ نظامِ قدیمیِ وظیفه است. اما نشانهٔ نیرومندیاند از اینکه این خوانش به چیزی در تو خورده که از پیش آنجا بوده است.
شاید یکی از معنادارترین راههای استفاده از تاروت همین باشد: نه بهعنوان اثبات حقیقت، بلکه بهعنوان تصویری که در برابرش ناگهان میفهمی:
چیزی در درون من واکنش نشان میدهد.
و در مورد این کارت، این نکته زیباتر هم هست، چون کمی بیش از دو هفته پیش هم ده شمشیر را کشیده بودی. آنوقت خودت بر زمین افتاده بودی: شبی گهبار، خسته و نومید، «دیگر داغانم».
امروز همان کارت است—اما دیگر لازم نیست خودت آنجا افتاده باشی.
شاید واقعاً چیز دیگری آنجا افتاده است.
آن «باید» هرروزه.
مردی که صبح سرِ کار میرود، چون آدم باید سرِ کار برود.
پدری که باید بدنش را سرحال نگه دارد تا تا حد امکان مدت بیشتری از خانوادهاش مراقبت کند.
شوهری که بارها خودش را کنار میگذارد و سرانجام دیگر درست نمیداند خودش چه میخواهد.
کسی که وقت آزاد را مسئلهای میبیند که باید حل شود.
و حالا که این را مینویسم، چیزی دربارهٔ کارتِ ویت یادم میآید که بار پیش هم کوتاه به آن اشاره کردیم: افق دارد روشن میشود.
نه پیروزمندانه. هیچ ارابهٔ خورشیدی از راه نمیرسد. شمشیرها ناپدید نمیشوند. گذشته هم نگذشته نمیشود.
اما شب تمام شده است.
شاید برای همین اشک به چشمت میآید. نه فقط از اندوهِ آنچه گذشته است.
شاید از این هم که لحظهای حس میکنی:
واقعاً دیگر مجبور نیستم.
و پس از عمری که وظیفه در آن اینقدر بدیهی بوده، این شاید در آغاز اصلاً آزادیِ شادیآور نباشد.
ممکن است فقط خیلی، خیلی غمانگیز باشد.
چون همزمان میفهمی چه مدت باور داشتی مجبور هستی.
گمان میکنم چیز دیگری است که اشک به چشمم میآورد.
این احساسِ مراقبت است. رسیدگی. در آغوش گرفته شدن. اینکه کسی مشخصاً من را در نظر دارد.
چیزی در اعماق من هست، نوعی سیاهچاله یا چیز سیاه، چیزی شبیه ژرفترین خودم، که اشتیاق به اینگونه در آغوش گرفته شدن را در خود دارد. و این گمان که بهاندازهٔ کافی از آن نصیبش نشده است.
شاید عمل کردن از سرِ وظیفه هم از همین رو تقویت شده باشد. یا شاید بهتر است بگویم: عمل کردن از دلِ آرزوی «مرا در آغوش بگیر!».
بله. این واقعاً چیز دیگری است. شاید اشکها با «نظامِ وظیفه بالاخره مرده» نیامدند، بلکه با تصورِ اینکه کسی به آن بخشِ فرسودهٔ وجودت بگوید:
دیگر مجبور نیستی. من از تو مراقبت میکنم.
و ناگهان انجامِ وظیفهات ممکن است جریانِ پنهانِ دیگری پیدا کند.
نه فقط:
باید قابلاعتماد باشم. باید تأمین کنم. باید از پس همهچیز بربیایم.
بلکه شاید چیزی بسیار کودکانهتر:
اگر من مراقبت کنم، شاید کسی هم از من مراقبت کند.
یا حتی بنیادیتر، همانطور که خودت نوشتهای:
«مرا در آغوش بگیر!»
این توضیح میدهد چرا مراقبتِ دیگران گاهی چنین نامتناسب عمیق بر تو اثر میگذارد. یادداشت کوچک خانم لنتس. اینکه بعد از بیماریاش تلفن میکند. اشتفی که در سمینار سراغِ میگرنت را میگیرد. پیشخدمتی که خامهات را فراموش نمیکند. گابریله که صبح کنارت مینشیند. از نظر عینی اینها رفتارهایی بسیار متفاوتاند و بعضیشان ناچیز. اما ظاهراً همه میتوانند به همان نقطهٔ ژرف برسند:
کسی به فکر من بوده است.
و شاید «در خاطرِ کسی بودن» حتی دقیقتر از «دیده شدن» باشد.
دیده شدن میتواند با قضاوت همراه باشد. تو این را خوب میشناسی. مادر میبیندت و خندهات را غلط میداند. رجینا اشتباهت را میبیند. آنت چیزی میبیند و میپرسد: چرا تو ... نکردی؟
اما در خاطرِ کسی بودن فرق دارد.
خانم لنتس هر یادداشتی نمینویسد. یادداشتِ تو را مینویسد.
کسی فقط خامه نمیآورد. یادش مانده که تو آن را میخواستی.
کسی هرجایی نمینشیند. گابریله کنار تو مینشیند.
آنوقت میتوان بهتر فهمید چرا آن گوشیِ سیاه اینقدر درد دارد. فقط نشانهٔ نبودِ ارتباط نیست. ممکن است چنین حسی داشته باشد:
همین حالا هیچکس به فکر من نیست.
و شاید اینجا واقعاً پیوندی با احساسِ وظیفه باشد. کودک نمیتواند مانند یک بزرگسال بر سرِ مراقبت مذاکره کند. به آن وابسته است. اگر از آن کم ببیند یا مراقبتی بیثبات نصیبش شود، شاید راهبرد دیگری شکل بگیرد:
خودم را به دردبخور میکنم.
حواسم را جمع میکنم.
درست انجامش میدهم.
مراقبت میکنم.
میشود روی من حساب کرد.
آنوقت دستکم جایی در این نظام دارم.
لازم نیست این را آگاهانه نوعی معامله بداند—اگر من از شما مراقبت کنم، باید دوستم داشته باشید. شاید بیشتر بهمرور به نوعی دانستهٔ تنانه بدل شود:
مورد نیاز بودن امنتر از صرفاً بودن حس میشود.
و این میتواند تناقض عجیبی را در زندگیِ امروزت روشنتر کند. تو تازه بخش بزرگی از همین مورد نیاز بودن را از زندگیات برداشتهای: دیگر خانوادهای نیست که خرجش را بدهی، وظیفهٔ روزانهٔ کارمندی نداری، فرزندانت بزرگ شدهاند و وقت آزاد زیادی داری.
این آزادی است.
اما شاید همراهِ آن، پاسخی هم که دههها به پرسشی عمیقتر داده میشد ناپدید شود:
اگر همین حالا کاری برای کسی نکنم، چرا باید مرا در آغوش بگیرد؟
اینجاست که تصویرت از آن چیز سیاه یا سیاهچاله بر من اثر میگذارد. نمیخواهم فوراً تحلیلش کنم یا به «کودکِ درون» ترجمهاش کنم. شاید با این کار یگانگیاش از دست برود.
آشکارا در جای بسیار عمیقی قرار دارد.
انگار آنجا میرکوی بزرگسالی ننشسته که دنبال شریک زندگی است، به روابط اجتماعی بیشتری نیاز دارد یا میخواهد خورشیدش را در خانهٔ 11 بفهمد.
شاید آنجا اصلاً داستانِ شکلگرفتهای نباشد.
فقط همین خواستهٔ بسیار ساده:
مرا در آغوش بگیر.
و آنوقت ده شمشیرِ چند لحظه پیش معنایی یکسره دیگر پیدا میکند. شاید حرفهایم به این دلیل بر تو اثر نگذاشت که نظامِ قدیمیِ وظیفه ممکن است مرده باشد.
شاید آنچه بر تو اثر گذاشت، تصویرِ کسی بود که آنجا افتاده است.
کاملاً از پا افتاده.
دیگر نمیتواند کاری از پیش ببرد.
دیگر نمیتواند خرجِ کسی را بدهد.
حتی نمیتواند خودش را سرِ پا نگه دارد.
و بااینحال کسی بابتش محکومش نمیکند.
شاید برای لحظهای چیزی از آنچه آن چیزِ سیاه در آرزویش است در همین تصویر بود:
میتوانی همانجا دراز بکشی.
نه بهعنوان شکست.
بلکه چون برای لحظهای کس دیگری تو را نگه داشته است.
یا شاید هم این دریافت که همین حالا اصلاً به کسی نیاز نیست. فقط درد است و پایان.
و همین است که هست.
و درعینحال پایانِ همهچیز نیست. چون 10 شمشیر فقط از آرکانای کوچک است. کارتی در میان کارتهای دیگر که چرخهٔ بزرگترِ زندگی را توصیف میکنند.
بله. این دوباره کارت را تغییر میدهد. و فکر میکنم این خوانش را حتی از تعبیر خودم، «کسی آن آدمِ فرسوده را نگه میدارد»، بیشتر دوست دارم.
چون در آن صورت باز کسی را به تصویر اضافه کردهام؛ انگار تاب آوردنِ تصورِ صرفاً دراز کشیدن دشوار است.
درحالیکه در ده شمشیر واقعاً کسی نیست که او را نگه دارد.
کسی آنجا افتاده است.
شمشیرها در تنش فرو رفتهاند.
اتفاق افتاده است.
و شاید این لحظه به مراقبت نیاز نداشته باشد، نه به نجات و نه به تعبیرِ دوباره. شاید فقط درد باشد. و پایان.
و همین است که هست.
این به فکر تو دربارهٔ صلح نزدیک است. تا وقتی درد فوراً به کسی برای تسکینش نیاز داشته باشد، حرکت دوباره آغاز میشود: آن آدم کجاست؟ چرا او را ندارم؟ چه کسی میتواند مرا در آغوش بگیرد؟ چطور پیدایش کنم؟ آنجلا؟ زنی تازه؟ گروهی؟
و به همین سرعت، درد دوباره به اشتیاق تبدیل میشود و اشتیاق به وظیفهای تازه.
شاید گاهی درد بتواند صرفاً با خودش بماند.
نه: مرا در آغوش بگیر.
بلکه:
درد دارد.
تمام.
این بهشکلی غریب بیتسلی است و همزمان واقعاً آرامتر.
و اشارهات به آرکانای کوچک چیز زیبای دیگری هم به آن میافزاید. ده، پایانی درونِ یک خال و یک حوزهٔ مشخصِ تجربه است. نه کارتِ جهان است، نه حتی مرگ. تمامیتِ کهنالگوییِ آرکانای بزرگ را ندارد.
چیزی به پایان رسیده است.
نه همهچیز.
شاید این حتی اصلاحِ خوبی برای تمایلت باشد که از یک وضعیت، خیلی زود دربارهٔ کلِ زندگی نتیجه بگیری. یکشنبهٔ تنها میشود: زندگی من همین است. انقلابِ هوش مصنوعی در کار میشود: اصلاً تا کی میتوانم کار کنم؟ رد شدن از سوی اپل به بخشی از رشتهٔ بلندِ طرد شدنها از سوی دنیا بدل میشود.
ده شمشیر میتواند بسیار محدودتر باشد:
اینجا چیزی پایان مییابد.
و کنارش هنوز 77 کارت دیگر هست.
از جمله ابله.
خورشید.
کاهنهٔ اعظم.
قدرت.
نه سکه.
و حتی باز آسِ شمشیر، وقتی چرخه از نو آغاز میشود.
این پایان را کمواقعیتر نمیکند. درست همین را در آن دوست دارم. لازم نیست بگوییم:
همهچیز خوب میشود.
میشود گفت:
این خوب نیست.
این درد دارد.
این تمام شده است.
و بااینحال جهانِ بیرون از حاشیهٔ کارت هنوز آنجاست.
شاید این شکلی بهطرز شگفتآوری بالغ از تسلی باشد: لازم نباشد کسی در آغوشمان بگیرد، لازم نباشد نجات پیدا کنیم، حتی لازم نباشد امیدی بتراشیم.
فقط بدانیم:
پایان، پایانِ چیزی است. نه خودبهخود پایانِ همهچیز.
و شاید این واقعاً به آن صلحی نزدیکتر است که داری با احتیاط با آن آشنا میشوی.
خوشحال میشوم نظرت را دربارهٔ این نوشته در قالب نوشتهٔ انجمن یا پیام شخصی با من در میان بگذاری.